قلعه ی سقریم
آتشم از دماغ بر می زد وز دماغم به خشک و تر می زد
نقد جانم چنین مرا در دست با همه این نصیب من چه شکست
من به جای وی آنچنانم حرف او به جای من این چنینش برف
دلستانیش بین در اول بار سرگرانیش بین در آخر کار
پس آن کز همه بریده شدم خاری این گونه چون به دیده شدم؟
با دل من کز او شکیبش نیست سرگرانیش چه، عیبش چیست؟
زان که بیگانه ام رمیده چرا تلخ با میهمان رسیده چرا
چو نه از مهر او مرا سود است زخم او خوردنم چه مقصود است؟
غم فرا آمدم چو زین دیدار کرد پستی امید من پروار
مانده از راه هر خیال چو ورد زیر و بالای هر امید به گرد
گفتم: ای جان کام و جان را کام از لبانت گرفته شکّر وام
چو بپا داشتیم از این بازی بر زمینم چرا در اندازی؟
هیچ از حرف من شکار مشو ز آنچه بشنیدی از قرار مشو
چو مزانت چنین زمان داده است زهر چون بر سر زبان داده است؟
با دلم کاوز کاستی بگسست سخن آوردنت چه از سر دست؟
دست در خون من چه آغشتن؟ چه ز حرف منت ز جا گشتن؟
همچو آوای نای و وای جرس راست رو تر زمن نبینی کس
زان سیه دیده ات چو بخت مرا در سیاهی چرا سیاه افزا
من که بی داغم از چنین و چنان داغ دیگر مرا نگر بر جان
دل از تاب رفته گیر مرا چو نه تابی ست، در پذیر مرا
نگوارد که در چشانی جام ناوری آنگه از حریفان نام
سهل گیرش که سهل بگذارد ره چو دید آب، ره بردارد.
زندگی مانند خمیر باری بچه هاست هرطور بخواهی میتوانی به آن شکل دهی حتی میتوانی بی شکل آنرا رها کنی تو خداوندگار زندگی خویشی