داستان رنج من نوتر بسی گردید

آه! می جستم در این وادی که یابم مردم همدرد

و بدو بنمایم وزو حرف دل جویم

لیک یک بار استخوانم سوختگو غم دنیایی از کوهم گرانتر پیش چشم آمد.

من همین که دل به نکته های شورانگیز او دادم

و ندانستم زمان چه رفت و شب ها چه گذشتند

چشم بر دریای پر تشویش بگشادم

به گمان که از بنای آسمان دیوار بگسسته

ریخته ند از هم جدار این جهان را پایه بفشرده،

ور دمی بر جای بنشینم

من به دست هول خواهم شد سپرده.

خاستم از جا

گرچه دل همداستان با من جانفرسا.

آن نگارین را

این ندای دردناک از دل برآمد و خطایش بود سوی من:

«از چه دوری می گزینی؟ از چه می رنجی؟ ...

از پس آن که ببریدی سراسر راه های خستگی آور

و بماندی هر زمانی نه کست غمخوارگی کرده

با نهیب و هیبت ماران برابر


تا زمانی که بایستی هیچ نخواهد شد اوضاع رو به سکون رو رکود است

اما اولین قدم نعمات و برکاتی دارد به یاد ماندنی حتی اگر بسیار کوچک باشد که اگر خوب نظر کنی و بیاندیشی بزرگترین است ...