منظومه به «شهریار»
و مرا هر دم جگر می سود
همچنان کاو را به سودایش
تن ز خود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم
بر ره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل
مارپیچ کوهسارش را
سر به سوی این مقرنس روی
غول استاده در او هر جا، نه آدم، آدمیخوار
وندر آویزان مرموز شب هولش به گرد مشعلی کم نور
شکل ها پیرایه ی یک پهنه ور دیوار.
و اژدهایی که تکاور مرکب من بود، اینک صخره ای در پیش،
مارها، ببریده از هم ریسمان هایی ...
مثل این که هیضه دار خاکدان، راه شکم ترکانده است اکنون
و آن همه پتیاره، از راه شکم کرده است بیرون ...
داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد جدا از حسرت تشویش زای من
من از آن دم که به ترک کلبه ی خرد پدر گفتم،
وز همه آن خوش زبان افسانه گویان تن جدا کردم،
دل قرین هر بلا کردم!
ساغری بر لب نیاوردم که زهری تعبیه در آن نبوده ست!
آبخور سویی نبردم که نه سرگردانی از آن جست مایه!
سنگی از جا برنیاوردم که باشد خانه ام را اولین پایه!
دیدی ای دل آخر آن مشکین سرزلفش چه بندی بود!
هر فشاری چه روحی و چه جسمی هشداری است برای آگاه شدن تو نسبت به خودت اینکه بدانی
با خود چه می کنی