مادری و پسری
کس ندارد خبر از هیچ کسی.
شب دراز است و بیابان تاریک
پیش دیوار یکی قلعه خراب
ماه سرد و غمگین
خرد می گردد در نقشه ی آب
زیر چند اسپیدار
شکل های می گذرند
مثل این است که چشمانی باز
سویشان می نگرند.
پسر آماده هراسیدن را
بدن نرمش در ژنده خموش
گوش بسته است به حرف مادر
موی او ریخته ژولیده به گوش.
هست بر جای هنوز
زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار
دانه اشکش کافتاده فرود
دانه لعلی یعنی
که می ارزد به هزار و دو هزار.
به هزار آن همه بی درد کسان
به هزار آن همه آدم به دروغ
خود پذیرای حوادث و درد ها باش تا مجبور به تحمل آن نشوی
آرامش در پذیرش است و پذیرش در رها شدن
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۲۲ ساعت 8 توسط ری را
|