قصه رنگ پریده، خونِ سرد
براي دلهاي خونين
من ندانم با كه گويم شرح درد:
قصهي رنگِ پريده، خونِ سرد؟
هر كه با من همره و پيمانه شد،
عاقبت شيدا دل و ديوانه شد،
قصهام عشاق را دلخون كند،
عاقبت، خواننده را مجنون كند ...
آتشِ عشق است و گيرد در كسي
كاو زِ سوز عشق، ميسوزد بسي.
قصهاي دارم من از يارانِ خويش
قصهاي از بخت و از دورانِ خويش
ياد ميآيد مرا كز كودكي
همره من بود همواره يكي.
قصهاي دارم از اين همراهِ خود،
همرهِ خوش ظاهرِ بدخواهِ خود.
همرهِ خوش ظاهرِ بدخواهِ خود.
شرح:
از نام شعر کاملا پیداست که حرفی از جنس درد و رنج در آن نهفته است، نیما به شرح خاطرات و ایام گذشته خود میپردازد و انگار میخواهد با موضوع و داستان مرگ شروع کند اما چنین نیست و زندگی هم جریان دارد او از عشق و جنون میگوید که یا به این مرحله میرسی یا باید چنین باشی و از انسانهایی میگوید که دم از یاری و دوستی و همراهی میزنند در ظاهر، اما دشمن و بدخواه هستند. از یک همراه دیرینه و قدیمی میگوید که همیشه با او بوده ...