ناروایی به راه

بوسه بر روز می زند از دور

می کند هر فسونی و خواهد

تا نبیند به چشم ماند کور.


سرد استاده است باز «امرود»

بچه های گرسنه اند به خواب.

بید لرزان و هر چه مانده غمین

با دل جوی رفته ناله ی آب.

از نشیب جهان به دودش غرق،

همچنان باز این ندا آید.

ذره با ذره گرم این نجواست

ناروایی به راه می پاید.

                                                            1323


چقدر همه چیز دقیق رخ می دهد چه مثبت و چه منفی

راه گریزی نیست از انتخاب ها و بازی های زندگی

ناروایی به راه

دست بد کار پیش می آید

در لختی به ره گشاده شده

چه سبک، ای شگفت، در تابوت

استخوان پشته ای نهاده شده.


هر دم آن استخوان شمار، به شک

چشم می گرددش به گردش شب.

دست او- این خراب را بانی-

می شمارد دقیقه های تعب.


موش مرگ است در همه تن او

می نماید ز بخل مرده بخیل.

بیمناک از طراز قرمز صبح

می گشاید ز چشم، چشمه ی نیل.


خشت بر خشت می نهد هر دم

دست ها بر جدار می ساید

تا نبیند کاهشی را ...*

بر هر افزودنی می افزاید.


تا نه ره آورد ز شب سوی روز

آن شب آویز مهربان گشته،


محبت شوق و انگیزه می دهد در رفتن تداوم ایجاد می کند میل به ماندن را از ریشه می سوزاند و بال پرواز می دهد محبت اکسیر حیات است این دانه حب که در دل کاشته می شود و رشد می کند که همه بستگی به تو دارد و بس


ناروایی به راه

مثل این است- از وداع خموش-

چند زن سر نهاده اند به هم.

هر چه بشکسته. هر چه پاشیده است

روی خاکستری نشانه ی غم.


راه ماننده ی رگی در پوست،

تن بپوشیده و گریزان است.

جا که غمگین چراغ می سوزد،

پلک چشمی سرشک ریزان است.


زیر بام شکسته بر رخ شب

بام دیگر شکسته است کنون

لیک آن استخوان شمار طمع

می درد چشم ها، دو کاسه ی خون.


روی بیمار، زردناک و صبور

با سر افتاده است بر زانو.

حالت او کسی نمی پرسد،

کس بدانجا نکرد خواهد رو.

مردمان، مردگان زنده به رو،

رفته با خواب های زندانگاه.

چشم باز است از یکی زیشان

لیک بی حال بسته است نگاه.


تکرار حوادث جهت رنجش و آزار تو نیست فقط صرف این است که تو از نکته ای که در آن نهفته آگاهی شوی و از آن درس بگیری

ناروایی به راه

شب بده تشویش در گشاده. در او

ناروایی به راه می پاید.


مثل این است

کز نهانگه نشان کینه که هست،

سنگ هر دم به سنگ می ساید.

هیچ کس نیست بر ره و «امرود»

سر استاده. بید می لرزد.

مرگ، آماده گوش او بر در،

و آن سیه کار کینه می ورزد.

بچه های گرسنه با تن لخت

زیر طاق شکسته، مانده ی خواب

باد، لنگ ایستاده است به پا

ناله سر کرده است گردش آب.


مشکل روزگار و جهان اطراف تو نیست، مشکل از خود توست

فقط نگاهی دقیق و ذهنی متمرکز می طلبد تا بدانی کجای راه و مسیرت خطا کرده ای

مادری و پسری

پسرک از پی نان و پی دیدن روی پدرش

رفته او را نگه از راه نگاه مادر

هر زمان چشم بر او می دورزد.

در دل کوره همانگونه که بود

هیمه ای چند به هم آمده جمع

پک و پک می سوزد

می رود دودش بالا، سوی بام.

                                                5 اردیبهشت 1323


تمام آزارها و فشارها وقتی است که تو با خودت روراست نباشی و خود را نیز به بازی بگیری

زمانی به رهایی می رسی که با خویشتن خویش روبرو شوی و آن را بپذیری

مادری و پسری

وز برای آنان

زندگی بود بدین گونه که بود.


کو پدر؟ کو پدرش؟ آن که زره می رسد او افسونی ست

از پی آن که سخن ساز دهید

دلگشا مضمونی ست.


زن، دل خسته، صدا بگرفته

می رود هر نگهش، می آید

گونیا داده به خود نیز فریب

چشم او می پاید

آری این است که او

نه به خود دست به جا می ساید

زیر انگشتش زرد و لاغر

جان گرفته به تکاپوی خیال

هر خیالی که نماید منظر.

چون نمی بیند چیزی به سرجای و درست

سوی خود آمده باز

یار می گوید آن حرف نخست:

«آی آمد پدرش!

همه ی جانش شتاب

به هوای پسرش ...»


تردید لغزش ایجاد می کند، هجمه ها رو به سمت تو می کشاند و تو دائم در حال مواجهه ای. تصمیم بگیر و انتخاب کن ...

مادری و پسری

می کشد آه چو تیر از ره زخم

می رود با نگه خود سوی نان

آنچه می بیند گر هست، از نیست

روی نان می باشد. روی نان.

هر چه مشکلی شده تا بنماید

پدری نان در دست

به خیالش به ره پله خراب

پدرش آمده است، استاده است.


لیک بر این ره ویرانه به جا

کیست کاو می رسد از ره، چه کسی ست؟

زین بیابان که مزار من و توست

سال ها هست که بانگ جرسی ست.


از درون سوی سرا

سایه ی مرگ فقط می گذرد.

فقر می خواند آوای فنا

می سرید، غم، آهنگ شکست.


از برون سوی، نه پر از آنها دور

سایه گسترده بیدی به چمن

می دود جوی خموش


ناظر بیرونی وجود ندارد تو ناظر خویشی اگر این را درک کنی خطا در زندگی معنایش تغییر می کند و به معنای حقیقی ناظر دست خواهی یافت

مادری و پسری

حرفی این گونه برای فرزند

همچو زهر است به کام مادر

رنج می آورد این رنجش خشم

چون پشیمان شده ای از گنهی

اشک پر می کتدش حلقه ی چشم.


با چه سیما معصوم،

با چه حالت غمناک،

پسرک باز بر او دارد گوش.

او نمی داند مادر به نهان

می زداید اشکش را

که به دل دارد رنجی خاموش.

او نمی داند از خواهش نان

اشکشان نیست به چشم

بچه های دگران.

او نمی داند از این خانه بدر خندانند

پسران با پدران.


پیش چشم تر او نقشه ی نانی که از او می طلبند

نقشه ی زندگی این دنیاست.

چو به لب می مکد او آب دهان

نان دل افسرده کنانش معناست.


تکرار جملات تاکیدی و هزاران ترفند روانشناختی سودی ندارد تا زمانی که تحول در عمق صورت نگیرد، اگر مبنا تغییر نکند تغییرات روبنایی سریعتر از پیش بینی ها تخریب می شود. امور سطحی پاسخگوی امور بسیار بسیار محدودی هستند که با از بین رفتن اثر زودگذر آن دردهای بدون توجیه  غلبه خواهد کرد و نتیجه ان زندگی ملال آور و پر درد و رنج است که تنها فغان و ناله به همراه دارد، حال با بازگشت به نقطه اول می توان فهمید که این تکرارها ثمره ای جز در گرداب بازی های خویش ماندن ندارد.

مادری و پسری

در دل مردم از آن بی هنران

نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.

می زند دور نگاه پسرک

می کند حرفش از حرف دگر.

نگذرانیده سه پاییز هنوز

خواهش لقمه ی نانی کرده

دلکش خون و همه خون به جگر.


با بیارامد طفلک، معصوم

می فریبد پسرش را مادر

می نماید پدر را در راه:

«آی! آمد پدرش،

نان او زیر بغل

از برای پسرش...»

همه سر چشم شده است و همه تن

ز اسم نان از لب مادر، پسرک.

پای تا سر شده مادر افسوس

به پسر تا بنماید پدرک.

زین سبب آنچه می گوید و داده ست به او ...* معاش

همه حرفی ست دروغ

لیک در زندگی تیره شده

در نمی گیرد از این حرف فروغ.


هر چه هست از درون خود توست به دنبال چیزی در عالم بیرون از خویش نباش تو خالق جهانی هستی که در آن زندگی می کنی - فکر کن اگر به معنای ان دست یابی همه چیز رنگ دیگری خواهد داشت و جایگاه مفاهیم برایت تغییر می کند-

مادری و پسری

کس ندارد خبر از هیچ کسی.

شب دراز است و بیابان تاریک

پیش دیوار یکی قلعه خراب

ماه سرد و غمگین

خرد می گردد در نقشه ی آب

زیر چند اسپیدار

شکل های می گذرند

مثل این است که چشمانی باز

سویشان می نگرند.


پسر آماده هراسیدن را

بدن نرمش در ژنده خموش

گوش بسته است به حرف مادر

موی او ریخته ژولیده به گوش.


هست بر جای هنوز

زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار

دانه اشکش کافتاده فرود

دانه لعلی یعنی

که می ارزد به هزار و دو هزار.


به هزار آن همه بی درد کسان

به هزار آن همه آدم به دروغ


خود پذیرای حوادث و درد ها باش تا مجبور به تحمل آن نشوی

آرامش در پذیرش است و پذیرش در رها شدن

مادری و پسری

لیک کی نیست. امیدی ست کز آن

می رود. باز می آید نفسی

 

مثل این است در این کومه ی خرد

بس کسان دست به گردن مردند.

وین زمان یک پسرک با مادر

زآن این کومه ی تنگ و خردند.

 

فقر از هرچه که در بارش بود

داد آشفته در این گوشه تکان.

مادری و پسری را بنهاد

پی نان خوردنی. اما کو نان!

 

قصه می گوید مادر ز پدر،

یعنی از شوی که نیست،

می خورد از تن او فقر و رخان زرد از او می شود.  این است خبر

در دل کومه ی ویران پی زیست.

روزها رفته که او نامده است

گرچه او رفت که بازآید زود

کس نمی داند اکنون به کجاست

روی این جاده ی چون خاکستر

زیر این ابر کبود


هرچه امروز داری نتیجه خواسته دیروز توست و چون غفلت از صفات بارز توست فراموش میکنی که چه خواسته ای و دریافتت را نسبت به نیاز لحظه ات بی ربط می دانی

گیچ و گنگ و ملول اینها خاصیت یک چیز است که تو خود بهتر می دانی

مادری و پسری

در دل کومه ی خاموش فقیر

خبری نیست، ولی هست خبر.

دور از هر کسی آنجا، شب او

مب کند قصه ز شب های دگر.


کوره می سوزد و هر شعله به رقص

دمبدم می بردش بند از بند

این سکونت که در آنجاست به پا

با سکوت شب دارد پیوند


اندر آن خلوت جا، پنداری

می رسد هر دمی از راه کسی.


اگر راحت عبور کنی و مصائب و سختی ها را تجربه نکنی

نمی توانی مراحل جدید زندگیت را درک کنی

رشد سختی به همراه دارد

با غروبش

یک نهان ماند لیک و روز ندید

با غروبش که هرچه کرد غروب.

وان نهان بود: داستان دودل

که نیامد به دست او، منکوب

                                            

پس آنی که رخت برد به در

زین سرای فسوس، هیکل روز

باز آنجا، به زیر آن دو درخت،

آن دو دلداده، آمدند به سوز

                                                    فروردین 1323


برای هر انتخاب تو شرایط مهیاست

تو خود نمی دانی

اما

سلطان دیار خویشی و در هر لحظه فرمانی صادر می کنی با دلیل و بی دلیل

با غروبش

لرزش می آورد و خود گرفت و برفت

روز پا در نشیب دست به کار

در سر کوه های زرد و کبود

همچنان کاروان سنگین بار.


هرچه با خود به باد غارت برد

خنده ها، قیل و قال ها، در ده

برد این جمله را وزو همه جا

شد غمین و خموش و دزد زده.


دیدم از دستکار او که نماند

در تهیگاه کوه و مانده ی دشت،

هیکلی جز به ره شاب که داشت

جویی آرام آمده سوی گشت.


پایین بودن درک من در برابر حکمت الهی دلیل بر صحت توهمات من نسبت به اینکه او به من و خواسته هایم بی توجه است یا اینکه خدا صدای من را نمی شنود نیست این ضعف شناختی من نسبت به خود و خدای خودم است

منظومه به «شهریار»

گر همه رگ های بخود مانده ام بشکافی از هم، آه!

نشنوی غیر از غم من نام.

ای نگارین شهریار شهر دلبندان!

در شیستان تو نیز آن شمع

با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افروزد،

که به یاد روزگارانی، چو صحبت را می آغازی،

از تو اندر آتش حسرت چگر سوزد.

                                                                     تهران. نهم بهمن ماه 1322


هیچگاه سرگذشت ها صرفا جهت گذران وقت و آه کشیدن چه از سر افسوس و چه از سر حسرت نبوده است

برای است که من و تو آگاه شویم از حالات و شرایط مختلف زندگی و اینکه هر نقطه ای در زندگی می تواند نقطه آغاز یا پایان تو باشد به انتخاب تو بستگی دارد ...

منظومه به «شهریار»

در گلستان خون به دل می خورد گل گر نوشخندی بود!

مژده اش می بردم از صبح طلایی، گفت اینک بس

قصه ها کان مرغ خوش خوان گفت رمزی از گزندی بود.

چه خطر بخش است که روی دلکش دریا!

بر جبین صبحدم هم که در او آن دلربایی است

درد از چرده بدر افتادن رازی به کار خود نمایی است...


آن کسانی که رفت و آمدشان سوی آن شهر دلتنگی ست

آگه از سوز و گداز من همه هستند.

من که روز وصل را لذت چشیدستم

در کف تلخی افزون تر اسیر و مبتلا هستم

می شود هر شوق و هر دیدار

در بر چشمم سبک شیرازه بند داستانی تلخ.

مثل این که در نهانخانه ی وجود و عالم سرگشته دل مانده

هر غمی را بی شکی من خود هدف هستم.

از برم بیگانه مردم در گریزند

آشنایانم به صحبت با من از یکدم شده نزدیک

چون در ایشان آتش من در نمی گیرد،

. یکی نتواند از ایشان

حرف من کای مرا از دل به گوش دلش بپذیرد،

دوری از من می گزینند.


دست و پا می زنی، تلاش می کنی و خود را به آب و آتش می زنی به امید یک تغییر ساده اما تا رها میکنی و دیگر از دست تلاش بی وقفه بر میداری به نتیجه میرسی و تغییر را مشاهده می کنی ...

منظومه به «شهریار»

و مرا هر دم جگر می سود

همچنان کاو را به سودایش

تن ز خود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم

بر ره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل

مارپیچ کوهسارش را

سر به سوی این مقرنس روی

غول استاده در او هر جا، نه آدم، آدمیخوار

وندر آویزان مرموز شب هولش به گرد مشعلی کم نور

شکل ها پیرایه ی یک پهنه ور دیوار.

و اژدهایی که تکاور مرکب من بود، اینک صخره ای در پیش،

مارها، ببریده از هم ریسمان هایی ...

مثل این که هیضه دار خاکدان، راه شکم ترکانده است اکنون

و آن همه پتیاره، از راه شکم کرده است بیرون ...


داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد جدا از حسرت تشویش زای من

من از آن دم که به ترک کلبه ی خرد پدر گفتم،

وز همه آن خوش زبان افسانه گویان تن جدا کردم،

دل قرین هر بلا کردم!

ساغری بر لب نیاوردم که زهری تعبیه در آن نبوده ست!

آبخور سویی نبردم که نه سرگردانی از آن جست مایه!

سنگی از جا برنیاوردم که باشد خانه ام را اولین پایه!

دیدی ای دل آخر آن مشکین سرزلفش چه بندی بود!


هر فشاری چه روحی و چه جسمی هشداری است برای آگاه شدن تو نسبت به خودت اینکه بدانی

با خود چه می کنی

منظومه به «شهریار»

تا چو کوره ی پر تف آهنگران بگداختی دل را

چه ترا از سرنوشت خود کنون غمناک می دارد؟

در مگر نز شهر من وز خانه ی من بود بر سوی تو بگشاده؟

گر نه بر روی تو بگشاید به روی که گشاید؟ ... آه!

در پی یک بوسه ی تو من به دل می سوختم

و غمی را استخوان خوار

به دل غمناک می اندختم.

آن شبان که مویه گر بودم

تا دم صبح پسین

و بهر ای ددان در این بیابان و ره تاریک و روشن گوش می دادم

در مسیل سیل هم

گر یکی شعله می افروزید، می گفتم که ها آمد ...

دردمندی که مرا همدرد می نامد ...

من پس از آگه شدن ز «افسانه»ی سودافزای تو

کردم افسانه همه از این شب تاریک دل آغاز،

و به «هذیان دل» خود آمدم دمساز.

همچو خندان سپیده دم به بالین غم آلود سحر بنشین.

دست در آغوش من اویز.

ای سر سودایی، ای مرد بیابانی،

بوسه ی خود وامگیر از مردم غمگین!»

آن زمان کاو بود

گرم اندر آتش انگیز سخن هایش


تو تاریک باشی یا روشن هیچ فرقی نمی کند هستی روشن است و همه چیز را روشن می نماید

هیچ چیز در سایه ی ابدی باقی نمی ماند

منظومه به «شهریار»

داستان رنج من نوتر بسی گردید

آه! می جستم در این وادی که یابم مردم همدرد

و بدو بنمایم وزو حرف دل جویم

لیک یک بار استخوانم سوختگو غم دنیایی از کوهم گرانتر پیش چشم آمد.

من همین که دل به نکته های شورانگیز او دادم

و ندانستم زمان چه رفت و شب ها چه گذشتند

چشم بر دریای پر تشویش بگشادم

به گمان که از بنای آسمان دیوار بگسسته

ریخته ند از هم جدار این جهان را پایه بفشرده،

ور دمی بر جای بنشینم

من به دست هول خواهم شد سپرده.

خاستم از جا

گرچه دل همداستان با من جانفرسا.

آن نگارین را

این ندای دردناک از دل برآمد و خطایش بود سوی من:

«از چه دوری می گزینی؟ از چه می رنجی؟ ...

از پس آن که ببریدی سراسر راه های خستگی آور

و بماندی هر زمانی نه کست غمخوارگی کرده

با نهیب و هیبت ماران برابر


تا زمانی که بایستی هیچ نخواهد شد اوضاع رو به سکون رو رکود است

اما اولین قدم نعمات و برکاتی دارد به یاد ماندنی حتی اگر بسیار کوچک باشد که اگر خوب نظر کنی و بیاندیشی بزرگترین است ...

منظومه به «شهریار»

لیک افسوس! آن دلاویز

در کنار شمع خندان شیستانش

بود چون من در درون داستان شوق خود غمگین.

گر سفر افتاده باشد سوی آن شهر دلارایت

باشد این را یافته باشی.

آن گروه، از بیم گرگان، آتش خود را نمی دارند خاموش

لیک آن دم که به پیش آتش خودشان

می کنند از رفته ی روزان شیرینشان حکایت ها

نیست حسرت های از هم زاده، ایشان را فراموش

آن گروه اندر جوار این بیابان خطرناک

چشم در راهند زنده کاروانی را

و به آوای جرس شان گوش ها بسته است.

از چه می گویی به سوی شهر جانان می روم هر دم

تا بکاهم از فراوان غم؟

پس ره دور بیابان را کدامین کس بپیماید

وندر آن خلوت که جغدی را به شاخی ناله غمناک است

وز بسی بنشسته خاموشان غمگین شکل بر خاک است

با کدامین مردم ایشان را سخن باشد؟


آن زمان که دست با هم داده بودیم

و سرود یک شب اندوه آور را

در دل رنجور با هم می سرودیم،


اگر بمانم در حسرت و ناله مانده ام اما قصد رفتن و گذر کردن هزاران ایده با خود دارد هر مسیری و هر انتخابی دردی و رنجی دارد اما پذیرش رنج ناله ندارد می خواهم زنده باشم

منظومه به «شهریار»

«رنج دل دادن همانا نیست

جز ره منزلگه جانان در این ویرانه بسپردن،

دور از این بدسیرتان مردم.

شادمانه آن جوانمردی

که اگر هم باشد آخر ساعت روزان جد و جهد کاو دارد

بس گران سنگ این گهر در دست می آرد.

وقت کان گویند مانند طلایی هست این است و نه جز این هیچ.

آن زمان که تو به نزد او درآیی تنگ

می کند نامردمی با مردمی جنگ

بر ره پنهان در آن آشوب کان دانی و دنیای پلیدان است

بس زیان که رفته است از جا

دد بسی بگریخته سوی بیابان ها سراسیمه،

مرغ شادی لیک

بازگشتش بر سوی مأواست.

او ترا در خانه خندان جذبه ی نگاهش غرق آورده

سال ها ماند به چشم تو

که در آنی با خیال امن جا کرده

مردم نادیدنی آن صفا انگیز شهر شوق

در خلال سایه گسترهای گوناگون گرفته سوق

و آنچنان پنداری آنجا نیز رفته سالیان چند

که از ایشان هر یکی بوده ست یار تو.

زان که اندر صحبت اهل صفا هرچه صفا یابد.

هر چه سوی مردمی ره جسته در ره می شتابد.»


به رحمت و بخشش امیدوار بودم اما امید بی عمل بی فایده است اما باز می بینم جز امید به رحمت و بخشش او هیچ راه چاره ای ندارم او صاحب و ناجی من  است در هر شرایطی

منظومه به «شهریار»

نقشه ی رویای شیرینی،

که به نزد بیدلان نغز و پسندیده ست، می بافی.

ای رسیده سوی منزلگه ز طرف راه های دور

با همان چشمان ببین در من.

آشنایم من

با زبان تو

آشناتر با سویدای نهان تو

با همان گونه کنایت های پر معنی سخن می کن.

من سخن های دلاویز ترا از هر که بنشیده

بودم اندر دل.

روزی ار باشد ز روز زندگی باشم ترا دیده.»


پس بدید اندر وقار طبع من، با من نوازش ها به کار آورد.

وز ره مهر و صفا

در کنار خود نشانیدم.

در هماندم که معلق بر سر ما بید مجنون را

قبه ها می بست در پیرایه بندی زمرد رنگ

و در آن بنیان دوداندود

چتر طاووسان و اشباح دگرسان راگذاری بود

بود چنداری که با من کاین جهان را داده بودند،

اندر آن هر چیز بر وفق مرادم داشت گردش.

من به خود هر لحظه می گفتم:


تمرین صبر و تحمل پیش از اینکه صبور شوی خود نتایج نیکو و دلپذیری دارد چه رسید به زمانی که صبر در تو مستقر گردد و تو صابر شوی

منظومه به «شهریار»

مثل این که زان فسانه ها

جان او با جان من دمساز می گردید.

هرچه کان پایان بیابیده ست، دیگر بار

با فسانه های او آغاز می گردید.

لیک من محو رخ زیبای او بودم

که نکویی های خلقی اندر آن بر دلربایی های می افزودند.


سوی مهتابی پز ار ماران، به خود گفتم، شدم نزدیک. باری

آن نگارین که مرا هر فکر می دانست

همچو گل در خنده ی شیرین خود بشکفت، گفت آری،

(پیش از آن که گویدم اینک اجازت باشدت بنشین

یا بیاغازد سخن از گوشه ای شیرین.)

بانک بر شد از لب من: آه!

گنج مروارید آیا در حریم آسمانی می گشایند؟

خازنان خلوت زیبا دلارام سحرگاهی

در شبی مهتاب می کوبند یا قصر فلک را؟

او که دیده داشت در این دم صواب دلستانی کردن از من

با من اندر خنده ی جان بخش دیگر گفت:

«روزگاران جدایی کرد دیگرسان

این جهانت پیش چشمان،

تو به کار این جهان با فکر دیگرگونه می بینی،

زیر از غم خسته پلک چشم های خود


در جهان اتفاقاتی می افتد که من هیچگاه نباید خود را مستثنی از آن بدانم، در لحظه نفس من در معرض حوادث است اگر او نگاه رحمت و هدایتش را از من دریغ کند نابود خواهم شد             

منظومه به «شهریار»

وندر این ظلمت چو گویی، یافته است آن تیر پرتاب

تا بماند بر جبین روشنای صبح؟

راست است آیا به هر روزی که باشد، لعل از پنهان کان خود برآید؟»


من به پاس آن پذیرش ها

بنهادم بر بساط آستانش تیردانم را، کمانم را

کز نیاکان دلیر من نشان بودند.

پس گذشت از پیش چشمم سایه های مردمی بسیار

که ز نعلین های جادو کار آن مردم صدای بوسه بر می خاست

و بدیدم هیکل خود را

و بر آن دلگشای نازک اندام

در پناه سایه های ارغوان گل بخندیده

که بر آن قندیل ها از جانب پنهان

سبز فام و نیمه روشن، روشنی بودند در هم افکنیده،

اندر آن حالت پنداری هنوز ار راه می آیم

و مرا آن همسفرهای ره اکنونند در پیش و بسی چشمان

حلقه بسته بر سوی ماشان نظاره است.

آن نگارین همچنان نقشی بجا، گویی

گیسوان بر نقره ی کتفین فروهشته،

گرد بر گردش ببسته صف ز بس اشباح

داشت خامش در بن لب

دلربا با افسانه ای از شب.


تتازه وقتی انتخاب می کنی ابتدای کار هستی بازها و بارها سنجیده میشوی در حالات و شرایط مختلف که مشخص شود بیشتر برای خودت که آیا این راه توست یا خیر

منظومه به «شهریار»

من ز بانگ ریزش زنجیرها بر خاک

می نمودم آنچنان که رودهایی نغمه سازند

وین نهفته نغمه ها زان هاست کان ها می نوازند،

یا در این دم آبی آشفته فرو می ریزد از دور

سوی دریایی ز دریایی.


از چپ و از راست

این ندا در هر طرف پیچیده و برخاست

آن چنان که گویی اکنون نیز می خیزد،

و گذشت روزگاران زان نکاهیده ست حدت:

«نوبت دیدار آمد شهریار شهریاران را

با یکی چوپان

از شکفته دودمان روستایان.

این زمان بر طرف مشکوی دلاویزش

که در آن بیگانگان را نیست باری، ز او نوازش هاست کاو دارد.

آه! آیا زادگان و پرورش یابیدگان در زندگی های شبانی آن چنان ناچیز

(که به همپای گله شان زندگانی می گذشته ست

و فقط ابن شان هنر بوده ک ه تیری از کمانی بر هدف نکو گشایند)

روزی این سان نزلشان خواهند دادن؟

راست است آیا که می باشد

در فلاخن این شب دیجور را

روشنی زین روشنان بس جلوه افزاتر


مشغولیت ها، افکار، کسانی که با آنان حشر و نشر داری همه و همه باید بازبینی شود هر چند وقت یکبار که نه تو دچار عادت شوی و نه بیمار دغدغه های سطحی و پر زرق و برق دنیا شوی

رها باش تا قلبت آرام گیرد. شادی هایت قابل بروز و دردهایت نهفته باشد ...


منظومه به «شهریار»

هبچ چبر آنجا بدان گونه که می دیدم نه بر جا بود

(من هنوز از یاد آن مخمور می مانم

همچو ناخورده شرابی که شراب تلخ ا را مست گرداند)

شهر جانان را در آن منظر

شد سواد دلربا بر من

همچو گیسوای به هر سو رفته جلوه گر

همچنان که سایه ای از لطف امید نهان گشته

که مرا باز آید اندر دل.

خانه هایش مشتی از رنگ شرار اندر جدار سرد خاکستر

چون کواکب در خط پیچان و غلتان مجره!

و هنور از زیر و بالای سحر چیزی بجا می بود باقی

کز ره جان بانگ من پر شد

آنچنان کز شیرخواری گرسنه مانده به دامان پدر تنها

بانگ برخیزد ز دیدار رخ مادر.


آری. آن دم لحظه ی شیرین دور عمر پر از حسرت من بود.

من به شهری کارزویم بود و گویی در دل رویا

در رسیده بودم آن لحظه.

مقدمم را دیدم اندر پیش دروازه نگهداران به دروازه

(که همه سقف مقرنس می درخشیدش)

بر زمین می ریختند از دست

رشته های قفل در زنجیر.


تندروی می کنم به علائم هشدار دهنده توجهی ندارم نتیجه اش جز پشیمانی و عذرخواهی های بی نتیجه هیچ نیست

آنچه که نباید خراب شود خراب شده و آن نتیجه که نباید ایجاد شود ایجاد شده

تاسف، ندامت، سرزنش جایگاهی دارد؟

چاره کار چیست؟

منظومه به «شهریار»

تا سحر هرگز نمی رقصد

شعله ی این شمع را این سودا که دارد!


چون همه این ناروا بگذشت و ناهنجارها بنمود

نغمه پرداز سبک پی بادهای دور و نزدیک

خواند آهنگی توانبحشم به راه گوش.

گفت اینک لحظه های خرمی نزدیک تر گشتند

گوش باش آن را که از پنهان این ره می سراید.

من از آهنگش که گویی داشت با لطف صبا پیوند و در من هر شعف را تازه می کرد

آنچنان پنداشتم

کز بهشتی در حریم آسمان، در می گشایند.

می جهند اکنون نهانکاران قرمز پوش از راه شفق بیرون

و به زیر بام شب عریان تنانی، پای می کویند.

یکسره آن رنج و طوفان مهالک مانده بر یکسو

راه خود دیده به پیشاپیش دنیایی دگرگون.

آسمانم بر فراز سر به دود اندودگانش غرق در گوهر

دامن آن دودآلوده به سوی جایگاهانی

(نه زمین، نه آسمان) آنجا

که زمینش ار طرب می کرد قامت راست

و آسمانش، از پی عزت

بوسه ها می داد برپا.


بعضی حرفها را که میشنوم که به ندرت هم در زندگی کوتاه بی کیفیتم بر من اثر گذاشته و مرا درگیر خود کرده که ممکن است از زبان هر شخصی باشد اما اساس حرف درست است و مهم ریشه آن کلام است جان کلام است که بر جانم اثر گذاشته است حتی اگر بی جان یا کم جان باشم و فقط صاحب کلمه خود می توان نجات دهنده باشد و بس.


منظومه به «شهریار»

منظر آنان مرا بر یاد می آورد

از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد.


از نشیب دره ی ماران

به صفا پرداز صحن دره های جویباران در رسیدیم.

چون بهشت عدن اما بود پر ممکن

که فسون خواب آور زمزمه ی جویبارانش

آدمی را گرمی و سودا بکاهد، شور کم دارد،

همچنان ابری که آرام

در فضای غمگسار یک شب خاموش می بارد.

زان مکان بر سوی گلزاران خشک از بادهای گرم ره بردیم.

هر طرف جامی فتاده، بر بطی بگسسته،

عاشقی بگریخته، گفتی

کاروان یا رفته مانده آتش خاموش او از او.

که کنایت بود

لحظه ای را پر ز ویرانی،

که ز پی دارد

سست عنصر عمر انسانی.

هم از آن پر بود ممکن که به فکر  روزگارانی

کز ستیز و دستکار تندخیزان خزانی نیست دیگر گلشنی برجا

و آدمی را غم به دل افزود سردی آورد در کار

و به خود گوید: نسیم صبحگاهان را دوامی نیست!


هر آزردگی قابل رفع است قابل کمرنگ و بی رنگ شدن است جز آزردگی که از خود انسان برآید و باعث رنجش خودش شود که ترمیم آن و رفع و پذیرشش به مراتب سخت تر که هر چه با خود باشی از خود دور تری فاصله جسم و روان مقیاس ظاهری ندارد بل مهم باطن است و یکپارچه شدن آنها با هم...

منظومه به «شهریار»

اندر آن خلوت، دلی گر محرم و همدرد می یابی،

نوبت صحبت به هیچ آلوده ای مفروش.

هیچ چیز از داستان زندگانی نیست

در جهان زندگانی لذت آورتر.

آن دقیقه های خاموشی که غرق اندر صدای بوسه های گرم و شیرین اند

از غم و سودای جانان می سرایند،

می کنند از رفته ی پرحسرت آنان حکایت.


بودم اما من به کار خود.

همچنان با خاطر خرم.

اژدهای سرکش غران

برد دورم از دیاران

سوی تنگ اندر هم افتاده

دره های پر سموم هیبت ماران.

جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید.

سنگ هر سنگی عبث با سنگ دیگر، تنگی آورده

کینه می ورزید.

و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود

که دهد با آن جهنم های کینه های دیرین مانده اش را وفق.

هرچه در آنجا چی این بود

که بدارد زندگی را بیشتر سنگین.

چشم های سبز ماران، چون زمرد می درخشید.


درست زمانی که احساس درست بودن و درستی می کنی بدان که اوضاع خرابتر از همیشه است

راه راست رفتن نشانه اش درست عمل کردن و درست بودن نیست ...


منظومه به «شهریار»

به سوی من بودشان نظاره ی پنهان.

خارزاران را همه می دیدم اندر هم،

سر فرو برده،

که اگر در راه بشکفته

نوگلانی شادمان بینند کاندر مقدم صبح و دلاویزانش می خندند

بر ره آنان سذ از سنگین گردآلود خود بندند.

هیچ چیزی در جهان زندگی زین دردآورتر

نیست ایشان را به منظر که ببینند

تنگ دو مرغ دلاویزند با هم آمده در آشیان سرد مهتاب،

و به گوش هم نوای گرم خود را می سرایند.

می کنند آنان به معجون های جادو کرده شان مسحوق

پیه روباه گریزان را،

پس می افروزند با آن پیه در راه بیایان ها چراغی را

که اگر سرگشته می پوید به راهی رهگذاری مانده و خسته

دیده بر آن روشنی بسته،

از رهی کاو دارد ادر بر بگردد،

و به هرچند او شود، آنان چراغ خود

دورتر دارند،

تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجی

(که نمی شایست در ره رهروان را) بهره ور دارند.


ای رفیق من! غنیمت دان دمی گر صحبت جانان ترا میسور می افتد.


دلدادگی و دل بستن کار دل است

اما اینکه به که باشد و در چه جایگاهی مهم است

میزانش مهم است

اینکه قابل کنترل باشد نه بی پروا

تنها در یک جایگاه می توان بی پروا بود و دل به دریا زد آن برای اوست که تمام وجودت را در راه او و برای او فنا کنی