به سوی من بودشان نظاره ی پنهان.
خارزاران را همه می دیدم اندر هم،
سر فرو برده،
که اگر در راه بشکفته
نوگلانی شادمان بینند کاندر مقدم صبح و دلاویزانش می خندند
بر ره آنان سذ از سنگین گردآلود خود بندند.
هیچ چیزی در جهان زندگی زین دردآورتر
نیست ایشان را به منظر که ببینند
تنگ دو مرغ دلاویزند با هم آمده در آشیان سرد مهتاب،
و به گوش هم نوای گرم خود را می سرایند.
می کنند آنان به معجون های جادو کرده شان مسحوق
پیه روباه گریزان را،
پس می افروزند با آن پیه در راه بیایان ها چراغی را
که اگر سرگشته می پوید به راهی رهگذاری مانده و خسته
دیده بر آن روشنی بسته،
از رهی کاو دارد ادر بر بگردد،
و به هرچند او شود، آنان چراغ خود
دورتر دارند،
تا بر آن بس شبان دلگزا و او را از آن رنجی
(که نمی شایست در ره رهروان را) بهره ور دارند.
ای رفیق من! غنیمت دان دمی گر صحبت جانان ترا میسور می افتد.
دلدادگی و دل بستن کار دل است
اما اینکه به که باشد و در چه جایگاهی مهم است
میزانش مهم است
اینکه قابل کنترل باشد نه بی پروا
تنها در یک جایگاه می توان بی پروا بود و دل به دریا زد آن برای اوست که تمام وجودت را در راه او و برای او فنا کنی