کَک کی

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش

«کَک کی» که مانده گم.


از چشم ها نهفته پری وار

زندان بر او شده است علفزار

بر او که او قرار ندارد

هیچ آشنا گذار ندارد.


اما به تن درست و برومند

«کَک کی» که مانده گم

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش.



در پیش کومه ام

کانجا چراغ روشن تا صبح

می سوزد از پی چه نشانه.

*

ای یاسمن تو بیخود پس

نزدیکی از چه نمی گیری

با این خرابم آمده خانه.



در پیش کومه ام

در پیش کومه ام

در صحنه ی تمشک

بیخود ببسته است

مهتاب بی طراوات، لانه.

*

یک مرغ دل نهاده ی دریا دوست

با نغمه هایش دریایی

بیخود سکوت خانه سرایم را

کرده است چون خیالش ویرانه.

*

بیخود دویده است

بیخود تنیده است

«لم» در حواشی «آئیش»

باد از برابر جاده



سیولیشه

و لیک بر مراد خود

به من نه اعتناش او

فتاده است در تلاش او

به فکر روشنی، کز آن

فریب دیده است و باز

فریب می خورد همین زمان.


به تنگنای نیمه شب

که خفته روزگار پیر

چنان جهان که در تعب

کوبد سر

کوبد پا.


تی تیک، تی تیک.

سوسک سیا

سیولیشه

نک می زند

روی شیشه.

                                                                   فروردین 1335



سیولیشه

تی تیک تی تیک

در این کران ساحل و به نیمه شب

نک می زند

«سیولیشه»

روی شیشه.


به او هزار بارها

ز روی پند گفته ام

که در اطاق من ترا

نه جا برای خوابگاست

من این اطاق را به دست

هزار بار رفته ام.

چراغ سوخته

هزار بر لبم

سخن به مهر دوخته.



برف

زردها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاکو» اما

«وازنا» پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار.

                                                                        1334



فرق است!

بودم به کارگاه جوانی

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

در عشق های دلکش و شیرین

(شیرین چو وعده ها)

یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام

فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.

*

آمد مرا گذار به پیری

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام

فکری است باز در سرم از عشق های تلخ

لیک او نه نام داند از من نه من از او

فرق است در میانه که دز غره یا به سلخ.

                                                                                خرداد 1334



هست شب

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد، نوباوه ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است.

*

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

*

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب.آری، شب.

                                                                                               28 اردیبهشت 1334



شب پره ی ساحل نزدیک

راه سوی عافیتگاهی

وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.


چوک و چوک! ... در این دل شب کازو این رنج می زاید

پس چرا هر کس به راه من نمی آید ...؟



شب پره ی ساحل نزدیک

چوک و چوک! ... گم کرده راهش در شب تاریک

شب پره ی ساحل نزدیک

دمبدم می کوبدم بر پشت شیشه.


شب پره ی ساحل نزدیک!

در تلاش تو چه مقصودی است؟

از اطاق من چه می خواهی؟


شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:

«چه فراوان روشنایی در اطاق توست!

باز کن در بر من

خستگی آورده شب در من.»

به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک

هر تنی را می تواند برد هر راهی



روی بندرگاه

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

وه! چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رویای جنگ) این زندگانی.


بچه ها، زنها،

مردها، آنها که در آن خانه بودند،

دوست با من، آشنا با من در ین ساعت سراسر کشته گشتند.



روی بندرگاه

آسمان یکریز می بارد

روی بندرگاه.

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

روی «آیش» ها که «شاخک» خوشه اش را می دواند.

روی نوغانخانه، روی پل - که در سرتاسرش امشب

مثل اینکه ضرب می گیرند - یا آنجا کسی غمناک می خواند.

همچنین بر روی بالاخانه ی همسایه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی

                                                                                 که او را می شناسی)

خالی افتاده ست اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهی ست.

ای رفیق من، که از این بند دلتنگ روی حرف من با تست

و عروق زخمدار من از این حرفم که با تو در میان می آید از درد درون

                                                                                         خالی است

و درون دردناک من ز دیگرگونه زخم من می آید پر!


رهایی چیست

انسانهای زیادی عمری به دنبال آنند

یا به آن نمی رسند و در حسرت اش می سوزند

یا در توهم داشتنش سیر می کنند

عده قلیلی به رهایی می رسند

دل فولادم

دست آن قوم بد اندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون و ز زخم.


وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

- ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون-

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

                                                                                                 1332


باور نداشتن حتی در پوچ گرایی هم موثر است

درد آور است زندگی بی باور

در این برزخ خود ساخته نمی توان رها بود

دل فولادم

می تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر

در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.


ولی اکنون به همان جای بیانبان هلاک

بازگشت من می باید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست و هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،

هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.


از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هر که در این ساعت غارت زده تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولاد با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است


تو خود عالمی هستی

اهریمن و ایزد

خیر و شر

از توست

دل فولادم

ول کنید اسب مرا

راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را

و مرا هرزه درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشانده است مرا.


رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمینهایی دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن

می نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می کردم در ره چه عبث

که از این جای بیابان هلاک


آن چیزی که روزی من باشد 

به قدر وسعت ظرف وجود به من خواهد رسید

اگر نمی رسد یا ظرف کوچک است یا من کوچکم که در برابر این دریای عظیم طلبی ندارم

در کنار روخانه

آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا

از درنگ من،

یا شتاب من،

آفتابی نیست تنها آفتاب من

در کنار رودخانه.

                                                                  1331


نه بزور می توان همراه شد و نه بزور می توان همراه انتخاب کرد

همراه تو همراه توست

با توست بی اینکه بدانی

تو ببین با که هستی و همراه که

در کنار روخانه

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.

روز، روز

آفتابی است.

صحنه ی آییش گرم است.


سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد

در کنار رودخانه.


در کنار رودخانه من فقط هستم

خسته ی درد تمنا،

چشم در راه آفتابم را.

چشم من اما

لحظه ای او را نمی یابد.

آفتاب من

روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.


سیر در خلق اگر هدفمند باشد ثمری دارد

با جماعت نشستن و برخاستن و با جمع بودن همیشه سود و ثمر ندارد

هر نشستی و برخاستی هزاران مسئله با خود دارد و هر شنیدنی و گفتنی هزاران مسئولیت

...

همه شب

گیسوان درازش- همچو خزه که بر آب -

دور زد به سرم

فکنید مرا

به زبونی و در تک و تاب.


هم از آن شبم آمد هر چه به چشم

همچنان سخنانم از او

همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم، پیچان.

                                                                                         1331


تا نخواهی که بدانی

در نادانستگی آسودگی ست

آن زمان که بخواهی بدانی

هر چند قلیل و سطحی

گویی جهان آینه ای می شود در برابرت و چیزی جز خود و کاشته ها و داشته هایت نمی بینی

همه شب

همه شب زن هر جایی

 به سراغم می آمد.


به سراغ من خسته چو می آمد او

  بود بر سر پنجره ام

یا سمین کبود فقط

همچنان او که می آید به سراغم، پیچان


در یکی از شبها

یک شب وحشت زا

که در آن هر تلخی

بود پا بر جا،

و آن زن هر جایی

 کرده بود از من دیدار؛


باور تنهایی سخت است

ان زمان که تنهایی را می پذیریم

خیلی از احوالات عرفی و حتی خود عرف برایمان رنگ می بازد و بی معنا می شود

ری را

یکشب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب

 می بینم.

ری را. ری را ...

دارد هوا که بخواند

درین شب سیاه.

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

                                                                        1331


حسرت زمان را متوقف می کند

و تو را در یک مقطع فریز می کند

اجازه رشد و حرکت نمی دهد

تنها حبه اش رکود و نزول است

ری را

«ری را» ... صدا می آید امشب

از پشت «کاچ» که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی است که می خواند ...


اما صدای آدمی این نیست.

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین؛

زاندوه های من

سنگین تر.

و آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.


وقتی خودت را خارج از بازی ببینی

یعنی قاعده هایش را نپذیرفته ای

این عدم پذیرش قواعد است که تو را دچار توهم بنده و بازنده بودن می کند

خانه ام ابری ست ...

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری ست با آن


از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟


خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.


چه سخت

چه اسان

چه شاد

چه غمگین و ملول

روزگار و ایام در گذر است

تو در هر شرایطی بهای این گذر را می دهی

بهای گذر از ایام عمر توست

به آن چوب حراج نزن

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می گویند: «می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران.»

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟


بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟


اگر با خود باشی به خود آیی

چیزی جز خود و خواسته هایت نمی بینی

چیزی که از دیگری طلب می کنی آنچیزی است که خود را از آن محروم کرده ای و در دیگری به دنبال آنی

با خود باش و از خود طلب کن

خونریزی

نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون

به دلم نیست که دریابم انگشت گذار

کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.


یکی از همسفرانم که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار

به تب دات الجنب

تب ضعف است برآورده دمار.


من نیازی به حکیمانم نیست

«شرح اسباب» من تب زده در پیش من است

بجز آسودن درمانم نیست

من به از هر کس

سربدر می برم از دردم آسان ز چیست

با تنم طوفان رفته ست

تبم از ضعف من است

تبم از خونریزی.

                                                                           یوش.تابستان 1331


چقدر ساده به هستی نگاه می کنم

گویی آن همه رمز و حقیقت در نظرم هیچ است

در صورتی که چنین نیست، این از عدم اگاهی من از حقایق است که آن را ساده و یا حتی هیچ نشان می دهد

آگاهی که با معرفت الهی و پذیرش مسئولیت همراه باشد کاربردی است نه کنجکاوی و صرف دانستن ...

خونریزی

پا گرفته است زمانی است مدید

ناخوش احوالی در پیکر من

دوستانم، رفقای محرم!

به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید

این دلاشوب چراغ

روشنایی بدهد در بر من!


من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست

که فرود آمده سوزان

دمبدم در تن من.

تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند

و به یک جور و صفت می دانم

که درین معرکه انداخته اند.


پیش از آن چیزی که در ذهن من بگنجد در هستی خبرهایی است که من از آن بی اطلاعم و شاید هم تا پایان زندگی از گوشه ای از آن هم مطلع نشوم، زندگی مدرن، زندگی آلوده به روزمرگی و بدون تازگی و نو شدن مانع و سدی است در برابر این اطلاع یافتن. البته تنها یکی از موانع...

در نخستین ساعت شب

زیر دیوار بزرک شهر.»

*

در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز

در غم ناراحتیهای کسانم؛

همچنانی کان زن چینی

بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،

من سرودی آشنا را می کن در گوش

من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش

و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!

*

در نخستین ساعت شب،

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من بسوی رخته های شهرهای روشنایی

راهبردم را بخوبی می شناسم، خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوار سازان می دهد تصویر

دیرگاهش هست می خوانم.

در بطون عالم اعداد بیمر

در دل تاریکی بیمار

چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته

که بزور دستهای ما به گرد ما

می روند این بی زبان دیوارها بالا.

                                                         زمستان 1331


از هر چیز ساده بگذرم

از خود نمی توانم به سادگی عبور کنم و بگذرم

این گذشتن بهای سنگینی دارد

در نخستین ساعت شب

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی

در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:

«بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را

هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان

مرده اش در لای دیوار است پنهان»


آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی

او، روانش خسته و رنجور مانده است

با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،

در نخستین ساعت شب:

- «در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست

                                                                                      آویزان

همسر هر کس به خانه باز گردیده است الا همسر من

که ز من دور است و در کار است


اگر برای خود نقش فیلتر و صافی را داشته باشی

آنوقت مورد هجمه های گوناگون قرار نمی گیری

دچار آسیب و درد نمی شوی

حسرت نمی خوری

چون صافی اجازه ورود هر چیز را به درون تو نمی دهد

آهنگر

(آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)

و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،

ز استغاثه های آنانی که در زنجیر

او کلید قفلهای بسته ی زنحیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر ...


بر سر آن ساخته کاو راست در دست،

می گذارد او (آن آهنگر)

دست مردم را به جای دستهای خود.


او به آنان، دست، یا این شیوه خواهد داد.

ساخته ناساخته، یا ساخته ی کوچک،

او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.

او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

                                                                                        1331


هر زمان احساس تغییر در تو غلیان کرد

کافیست مروری بر احوالت اخیرت داشته باشی لازم نیست به دوردستها رجوع کنی

همین حوالی را هم نگاهی بیندازی در می یابی که کجای کار هستی

آهنگر

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت

دست او بر پتک

و به فرمان عروقش دست

دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:

«-کی به دست من

آهن من گرم خواهد شد

و من او را نرم خواهم دید؟

آهن سرسخت!

قد برآور، باز شو، از هم دو تا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»


زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!

چه برومندی، دمی با زندگی آزاد بودن،

خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!

او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد


همیشه لازم نیست به دنبال جواب و راه حل باشی

گاهی لازم است ریشه و اصل مسئله را پیدا کنی

که پاسخ و راه همان ریشه است

یعنی یافتن

قایق

فریاد بر می آید از من:

«در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرفهای کامشکن شان

من درد می برم

خون از درون دردم سر ریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟


فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست؛

یکدست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.


فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

                                                                           1331


به جای این و در آن در زدن

آرام بگیر و خود را نظاره کن، بد نیست نگاهی به سبک زندگیت بیاندازی

شاید مسئله همین است