خانه ی «سریویلی»
در کنار رودخانه ی «اوز» بنشسته
با پریرویان به قصه های گوناگون بپیوسته.
به نظر یک صبح خندان را
مه نخستین بار نوک کوه قرمز رنگ می گردد
و شده ست او بر سر پل خم
آن زمانی که به زیر چشم او آرام رود تیره در کار گذشتن هست
خاطره ی آن چنان روزان،
در مقام یاد کردن بود آسان
گرنه خود را در عذاب مشکلات تازه تر می دید.
افسوس!
او (همان روشن سرشت روستایی)
آنچنان دل زنده کز زنده دلی بر جا نبود آرام،
بود با تاریکی بدبینی خود این زمان دمساز
و کسی این را نمی دانست
که سریویلی ز نامی تر تبار پهلوانی،
چون نه همرنگ کس است، اکنون،
می کشد چه رنجها از زندگانی.
در فشار فکرهای دور خود با نوک فولادین دسته ی شیرماهی کارد خود
چارقش را بندها هر لحظه می برید
تکه های بندهای چارقش را روی شاخه های شعله ور فرو می ریخت
و آنچنان بودش نگه بر سوی آتشدان
همیشه دلتنگی و درد الزاما مبنایش قصه و غم نیست
آگاهی، رشد و تجارب مراحل جدید و عرصه های نو زندگی گاه همراه با درد و دلتنگیست که وقتی توجیه باشی رنگش و ماهیتش تغییر می بابد ...