خانه ی «سریویلی»

آروز میکرد یک ساعت فراغت را

در کنار رودخانه ی «اوز» بنشسته

با پریرویان به قصه های گوناگون بپیوسته.

به نظر یک صبح خندان را

مه نخستین بار نوک کوه قرمز رنگ می گردد

و شده ست او بر سر پل خم

آن زمانی که به زیر چشم او آرام رود تیره در کار گذشتن هست

خاطره ی آن چنان روزان،

در مقام یاد کردن بود آسان

گرنه خود را در عذاب مشکلات تازه تر می دید.

                                                        افسوس!

او (همان روشن سرشت روستایی)

آنچنان دل زنده کز زنده دلی بر جا نبود آرام،

بود با تاریکی بدبینی خود این زمان دمساز

و کسی این را نمی دانست

که سریویلی ز نامی تر تبار پهلوانی،

چون نه همرنگ کس است، اکنون،

می کشد چه رنجها از زندگانی.

در فشار فکرهای دور خود با نوک فولادین دسته ی شیرماهی کارد خود

چارقش را بندها هر لحظه می برید

تکه های بندهای چارقش را روی شاخه های شعله ور فرو می ریخت

و آنچنان بودش نگه بر سوی آتشدان


همیشه دلتنگی و درد الزاما مبنایش قصه و غم نیست

آگاهی، رشد و تجارب مراحل جدید و عرصه های نو زندگی گاه همراه با درد و دلتنگیست که وقتی توجیه باشی رنگش و ماهیتش تغییر می بابد ...

خانه ی «سریویلی»

که از آنان تیرگان شب دگرسانند، هوهو!

از برای مرغ آرامی،

دم فرو بسته ز خواندن، دیده بر راه نگاه صبح.

از برای خستگانی، خفته بر ره، که نمی دانند،

صبحدم چون با وقار خود در آمد روی بگشاده،

به کدامین سویشان باید

رهسپر گشتن؟

*

سریویلی در وثاق خود

پیش آتشدان نشسته،

آنی از اندیشه های ناتوانی بخش و بی حاصل نه بر جا بود.

او ز بی تابی در این فکرت،

اختیار از دست می داد.

روی هم می چید شاخه های سوزان را

وز ره دودی که بر می خاست زآنها

نقش آن مطرود حیله جوی را می دید.

آن مزور میهمان پر خطر را خوب می پایید.

چون به بانگ باد و باران گوش می داد

به نظر می آمدش کان فتنه ی آزار مردم دوست

هست در کار سخن گفتن.

و هنوز اوراست بر لب آن شکایتها

که بجز دستان و سهو از ان نزاید هیچ چیزی.


تغییر به سادگی و آسانی صورت نمی پذیرد

صبر بر خواسته ها و تصمیم جدی می خواهد

مختاری برای انتخاب که راه آسان را برگرینی یا پذیرای سختی باشی برای رسیدن به رهایی و سعادت

خانه ی «سریویلی»

با همه این حرفها، آن حیله پرداز،

به سرای سریویلی اندر آمد.

این یگانه آرزوی آن مزور بود.

با سر دندان خود برید ناخن های خون آلود.

همچو خنجرها

از پس درها

کاشت آنها را به سطح آن نهانی جا.

وز برای آنکه بیگانه نیابد ره به آن خانه

کرد پشت در به سنگ و با کلوخه ها همه مسدود.

پس برای آنکه در آن تنگنا دهلیز خوابد

کند موهای تنش را

و چنان که بود درخور بستری را از برای خود فراهم ساخت.


تیره شد آنگاه آن دهلیز و غم افزا.

برقراری یافت خاموشی،

وندر آن تنها بجا آوای گنگ بادها از دور.

بادها از دور: هوهو!

ناله ی شبخیز ما تنها برای خامشانی،

بر ره جنگل نشسته.

از برای آن کسانی،

که دل از بیداد هجرانی ز مقصودی گسسته.

در نشیب دره ها، پر از صفوف سرنگون اشباح


اگر قرار باشد همه چیز طبق قاعده های من پیش برود و قابل پیش بینی مدام باشد پس جایگاه الهی چه معنا دارد و خداوند چگونه خدایی می کند ...؟

خانه ی «سریویلی»

یا زمانی که دو قمری در فضای جنگلی خاموش

جوجگانش را

می پرانند،

قمری ای بی حفت مانده می کند نظاره از شاخی تناور.

از بسی حسرت سرشت من سرشته است. ای دریغا من می اندیشم

کادمی سیری پذیر است از هر آن چیزی که در کف دارد آنرا

و مدام اندر تلاش دست یابیدن بدان چیزی کز او دور است

دیده ام فانوسهای شعله ور را

سرنگون گشته ز بامی بر سر خاک

بس زمینهای تناور را

که زده بر سینه ی خود چاک.

مثل اینکه هر چه از هر چیز می جوید گریزی:

آدمی از آدمی و هر ددی از دد

می دود هر جانور آری که با منظور خود یک روز پیوندد

هر چه گاهی زشت و که زیباست

و فقط یک چیز را معناست:

نفرتی با هر زمان پیوسته وندر کار این دنیاست،

لذت آلوده ای کز آن نیارد کس گذشتن ...

تو برآنی که به عکس این جهان را کار باشد؟

یا بر آنی که نه چوپانی که می گویم مرا رفتار باشد؟

دوست دارم یعنی آن چیزی که از رویش نفور آورده ام در دل

همچنین دشمن بدارم آنچه را که دوست دارم؟»


بی تدبیر و اندیشه دیگر قدمی بر نمی داری و حرکت رو به جلویی نداری بلکه گام های تو تنها پس رفتن است و یس...

خانه ی «سریویلی»

از برای چشم مردم نیست،

مرد آیا مسلک خود را

دوست دارد از برای حرف مردم؟

خوشنوایی که به شاخ سرو می خواند

بهر لذت بردن ما هست آیا؟

ئر جهانی که دل رنجور تنها ...

شمع خود را من درون تیرگیهایی می افروزم

که اگر از پا درآیم باز بتوانم دمی در اشک خود سوزم.

ای دریغا! مغز من گر چند نیرومند می باشد

یادگاران گذشته پیش چشم من

صف کشیدستند و از من دل به هر آباده و ویرانه ای ...

کس مگر در زندگانی هست کاو را دل

ننگرد در لذت روزان شیرین گذشته؟

و قطار لذت افزای چنان روزان

بگذردش از پیش خاطر، همچو دانه های تلخ میوه ی نارس،

که فرود افتاده باشد ار بر شاخه به سوی خاک.

مردم ایا تا به این اندازه ناشایسته می باشند بهر زندگانی؟

یا به عمدا، گرچه می دانند،

می نمایانند خود را مانده ی سهو و ندانی؟

کی به دل حسرت نمی افزایدش آندم که می بیند

بر سر ره آشیانی بر کف باد دمنده ست؟

یا به روی خاک مانده پر و بال و استخوان یک کبوتر.


اگر با امور سطحی کار کنی و برای لذت ها و دردهایت این سطح را انتخاب کنی نباید انتظار درک های عمیق و فهم های اصیل را داشته باشی

به اندازه ات نگاهی بیانداز ...

خانه ی «سریویلی»

دردناک آوای مخلوق است در گوشم

همچو بوی جسم مرده از تن تو، بوی در زیر مشامم

آن زمانی که به یاد کینه های دوزخی خوی تو هستم

یا به یاد نقشه ی یک خنده ی تزویربار روی تو هستم

چشم می بندم نبینم تا جهان را.

وز ره این دلگزا یاد آوریها استخوان آرزوهای نهانی را

با فشار درد می کوبم!

آه! از خونابه ی چشمان

راه های زندگانی را

بی سر و مویی شعف هز لحظه می روبم.»

 

شیطان: «همه اینها را که می گویی به پاس خاطر تو،

آنچنان بنهفته خواهم داشت،

که شگفت آید ترا.

وانگهی این ه نه برجا فکر و پنداری ست

نیم شب هست و جهان تاریک.

هیچکس در کار ما هرگز نخواهد بود باریک.

هیچکس در کار ما هرگز نخواهد بود باریک.

کیست کاو داند شبی همچون منی شد میهمان شاعری چون تو؟

شب به معنی عیب پوش مردمان است

آنچنانی که هنرها نیز اندر او نهان است.»

 

سریویلی آه برزد گفت:

«این بد آمد لیک


ناامیدی هم نوعی ناله است

صبر

توکل

امید

ایمان

تقوی

با این همه ابزار چرا این همه عجز و ناتوانی؟

خانه ی «سریویلی»

ذوق می میرد مرا هر دم!

هست پیوندی میان روی و خوی مردم دد. خوب می بینم در این تاریکی شب.

مثل اینکه حاصل جمعند آنان جمله زشتیهای گیتی را!»


شیطان: «حرف های تو مرا افسرده می دارد.

مثل اینکه ابر دیگر،

همره این ابر می بارد.

بعد از این من در جلوی روشنی تکریم دیگر بایدم کردن.

پای در این تیرگی آهسته بر روی زمین خواهم نهادن

حسرتم هردم فزاید که چرا منفور تو هستم

مایه ی اندوه تازه در میان آن همه انده های دور تو هستم

سعی خواهم داشت تا خویم دگر باشد.

می کنم پنهان به موهای درازم شاخم ار باشد.»


سریویلی: «با لیان هشته، وز خونابه آغشته، چه خواهی کرد؟

سربسر موی درازت چرب

بر تن پر چرک خوابیده

آنچنان که ریسمان بافان

ریسمان شان را بتابیده.

پس به وی کتف تو گویی

ریسمان شان را به روی بام دکانها بیفکنده اند

آن زمان که به یاد روی و خوی تو می آیم،


با این همه نشانه مبنی بر کوتاهی زمان زندگی و کمبود فرصت های مناسب و نزدیکی مرگ پس چرا اینقدر غافلم؟؟؟

خانه ی «سریویلی»

سریویلی گفت:

«در نهاد من جنونی هست،

که اگه مردم نیاساید

من ندانم راه آسودن.

من اگر روزی بنالیدم ز بی نانی

بوده است از بهر یکدم زندگانی.

گر تغار من شکسته ست

سفره ام خالی ست از نان یا نمانده از عسل در کاسه ام چوبین

از پی جاهی نمی خواهم که پر دارم تغارم، سفره ام یا کاسه ام را

یا پی آنکه پلیدی آیدم در پیش

خیره گردد چشمش از بس خوردنیهایی که می بیند،

در نگارین ظرفها سیمینه ...

...........................*

خیره می مانند آنان از نظاره ی روشنان آسمانی

من به سوی خامدان خواهم،

روشنان آسمانی را فرود آرم ...


از همه این ها گذشته من به دل دارم کراهت چونکه می بینم رخ تو

هر فساد و حیله ای در آن،

لکه ها بسیار مر بر آن.

از لقای تو به روی سوخته قبری ست چشمانم گشاده،

می شود در من بسی اندیشه های دلگزارنده،


هیچ چیز ساده اتفاق نمی افتد نگاه من ساده و سطحی است

اگر عمیق می نگرستیم درگیر اوج و فرودهای بیهوده نبودم  بلکه آرام بودم

خانه ی «سریویلی»

شیطان: «لیک افسوس!

آنکه با این فکرها پیوست،

می رود دایم ز روی پرتگاهان! ...

گر ترا رحم فراوان داش در دل راه،

دل بسوز از بهر خود بودی.

رمه ات را بیشتر کرده؛

بر شمار گاوهای خود می افزودی،

تا پدر را، درگه ضعف و تهیدستی،

نابد از این ره شکستی.»


سریویلی به سخنهای گزاف او بخندید.

گفت: «اما آنکه از بهر کسان اندر تکاپوست،

در تلاش کار خود اینسان نمی باشد.

من بباید گرسنه مانم.

بایدم محکوم بودن رنح و حرمان را.

بایدم بر خود پسندیدن بد این کهنه زندان را.

بایدم در زندگانی پر از آشوب خود حتی

در درون پوست مردن، در همان هنگام کاشفته پلیدی

می دراند پوست تا پرد ز روی خودنمایی در جهان،

آنچنانی کز دل شب، روشن روز سفیدی.»


آن مزور که خبر بودش ز جمله ماجرا

گفت: «از بهر چرا؟»


فاصله حق و باطل، خوب و بد، زشت و زیبا بسیار کم است گویی هیچ فاصله ایی نیست تنها یک مرز باریک است برای اهل معرفت ...

خدا خود نگهدارمان باشد

خانه ی «سریویلی»

شدت دلسوزیم در هر سخن مجبور کرده.

من به تنهایی به نیروی هزاران مرد می کوشم.

قطره ی ناچیز را مانم و لیکن

همچنان دریای طوفان زا به دل هموار می جوشم.

من به نیرویی که دارم دردناک این خاکدان درهم بکوبیده،

وز غبار کوفته هایش دگرسان خاکدان را می دهم بنیان.

پس بجنبانم.

بر فراز کوه ها و دره های غمزای زعفرانی چهره ی آن

زندگانی دگرسان تر.

چون منم تنها

فکر من هست از من. اما

هیچم این نیروی پمهانی نمی میرد.

آتش بیهوده ی دونان

در درون من نمی گیرد.

این چراغ آن به که بهر مردم دیگر بیفروزی.

از برای آن جماعت که فریبی را به دلشان آرزومندند،

دل بسوزی.

من به دیگر آتشم دل می فروزد. از تو نفزایم به خود. حرف توام چیزی نخواهد کاست.

تیرگیهای شبان دلگزای من،

در میان نوبهار خنده های این غروب غمفزا پیداست

من شبی بس تلخ از بد این تیره ی غمناک دیدن.

پس چراغ من به روی گور من افروخت خواهد.»


راهی که رفته ام جایی که بوده ام را دوست دارم و بیشتر از آن دوست تر می دارم که احوالتم و درونم یکپارچه باشد در هر جای و مکانی ...


خانه ی «سریویلی»

بر لبان تو نمی آمد،

هیچوقتی این سخن ها!

این همه بدباوری، داری وگرنه استوار از من،

حاصل یک روز تنهایی ست.

که زیادت رفته بودند آن دقیقه های خوب و دلکش و شیرین

و کلاغی خواند بر شاخی و گفتی سر بسر مرغان کاغند.

من در آندم ناظر کار تو بودم،

سخت در آن دل ببسته.

و همه حادوگرانم، چون توام بشناختی اکنون،

ایستاده چشم بسته بر نگاه من ...»


-سریویلی حرف را ببرید.

با خطاب «تو مزور هستی» او را گفت: «اینک سهو دیگر.

اینک آن حرفی که از آن حرفهای بی ثمر زاید.

کی تواند خواند اندر خلوت من فکرهای من؟

کور دیدگان، که ایشان راست بیزاری ز بینایی،

همچو پندارند،

که چو من لب بسته ام،

و به بازی عروسک وارشان می پایم از پنهان،

مرده ام، فرسوده ام یا در تن خود جان.

کم ز بس بد باوری لیکن، چو مه، تنها نشینم.

دود ناشایستگی های کسانم دور کرده؛


وقتی ارتباط برقرار باشد و تو وصل باشی دیگر فاصله ها و مکان ها معنایی ندارند ...

خانه ی «سریویلی»

چه امید فتح با شیر ژیانی پنجه کردن؟

من جهان را با سراسر داوریهایش به هرگونه،

زیر پای خود نهادستم.

پس به روی داوریهای جهان و زندگیهای جهانی

گوشه ای را دل بدادستم.

تا نکوتر بینم اندر حال گیتی،

از درون تیرگی دردهای سرکش خود

برق خنده می کشم بیرون.

وز برون خنده های شادناک و تلخ

دردها تسخیر می دارم به افسون

من مسخر کرده ام این کهنه گیتی را

تا مسخر کرده ام این کهنه گینی را

تا مسخر  داردم درد و شعفهایش بدانگونه که می خواهم

و بدون آنکه کس پندم دهد، پند از برای کار خود باشم.»


همچنان بر حدت خود بود طوفان

لاجرم آن حیله پرور خواست،

ار ره ترساندن از آزار تنهایی،

سریویلی را بدارد رام و دارد از ره آن کار خود را راست:

« از پی روز خلاص توست اگر اینک

سخت بی تابم

می گریزاند مرا از سر خیال تو در این طوفان غران، آه، خوابم!

گر نمی بودی چنین تنها،


روبرو شدن با مسائل عمیق و اصیل هستی آمادگی میخواهد البته نه آن آمادگی که در چهارچوب ذهنی من است و استانداردی که ساخته ام ...


خانه ی «سریویلی»

زندگی شاعرانه با نواتر رندگیهای این دنیاست

آنکه در این راه  می پوید

خیره چیزی را نمی جوید.

یک سخن بی آنکه سودی از رهش یابد نگوید ...

من شنیدستم:

زشت می گویی به نیکانی.

تو ز لحظه های غم انگیز، نغمه های خواب آور

می دهی ترکیب

از شبان تیره ی مدهش که می دانی،

داسستان روشنیها را،

زیرگوش مردمان خوانی،

چه خیال نارسایی! که تو خواهی دیگران هم

همچو تو باشند در پندار!

همچو تو یکسر

تیزبین و تند فکر و سرکش و هشیار!

همچو تو کوتاه کرده زندگانی،

بیشتر از هر که اما سر فراز و جاودانی!

همچو تو باشد کوران و کران جمله سخن آور؛

مشت خاشاکی به خارستان شود در زیر پای تو

تلی از گوهر!»

سریویلی گفت: «مفصودت از اینگونه سخنها؟

از چه در این نیم شب آسودگان را رنجه کردن؟


هر چه جلوتر می روم بیشتر برایم روشن میگردد که همه چیز تحت کنترل و اراده حق هست و هیچ چیز نیست که خواست او در ان دخیل نباشد ...

خانه ی «سریویلی»

حیله پرداز مزور گفت:

«من گرفتم راست باشد این سراسر گفته های تلخ

کز زبان دوستان باید شنیدن.

زندگانی بی دروغ و کاست باید باشد آیا؟

صورت دریا بدان پاکیزگی یک روز

با گل اندوده نمی ماند؟

خوشنوای صبحدم با آن سراسر سوز، دایم

بر سر شاخی نمی خواند؟

کهنه گیتی با بدیهاش بپیوسته ...

زندگانی نیست جز آلودگی هایی

اولش کوشیدن بسیار،

آخر آن نکبت فرسودگیهایی ...

از تن خود ما به هر تقدیر می ساییم.

ما زوال پیکر خود را به هرگونه صلاح و شیوه می پاییم.

می زندمان تازیانه باد تندی و نه ره بهر گریز از وی.

بی ثمر بهر چه باید شور افکندن؟

آب ناجسته نباید جوی آن کندن.

ای سریویلی! به تو من باز می گویم

تو یگانه شاعر شوریده ی این روزگارانی.

نام تو در این جهان

از ره این جنگل گمنام بانگی بس عجب خواهد در افکندن

شعر را رتبت بسی والاست.


تغییر با یک چشم بر هم زدن رخ نمی دهد تغییر حرکت آهسته و پیوسته ای که به زمان و صبر نیاز دارد

خانه ی «سریویلی»

تو چرا چون جنگجویان در سخن هستی؟

حال آنکه حربه ی تو حیله های توست؟

هر دلیری کز تو ناشی می شود،

ار به کار افکندن آن حیله های کج برای توست.

جنگ را تنها تو از بهر بهم بد کردن مخلوق می خواهی

تا توانی از ره آن سود خودجویی.

تو چرا بر لب نیاوردی (زبانم لال!)

که کنون در زیر سنگی گرسنه خفته ست طفلی.

ای بد اندیش از رویه های فکر تیره ی تو،

با همه دعوی خوبی و نکوکای،

چون شبان زنج آور،

آشنایم از چه نایی پیش دیده؟

چون نداند نلخی حنظل کسی که تلخی حنظل چشیده؟

تو نه ای که آشیان مرغکان زرنشان را

بی مهابا می کنی ویران،

تا بسازی پله ای کوچک در ایوان بلندت را؟

تو نه ای که گر بر آید ناله ی سوزنده از راهی،

که خود از بنیادش آگاهی،

مردمان سرگرم داری تا نه کس بندد سوی آن گوش؟

تو نه ای که تیرگی را نیز خاموش می کنی با خود

که مبادا از بهم ساییدن ذراتی از آن ره جهد کوچک شراری،

و تواند پیش پایش را ببیند،

در  دل شب، رهگذاری؟ ...»



محبت انگیره ایجاد میکند کشش و ذوق را برای رسیدن به حقیقت افزایش می دهد

برای طالب حق شدن باید با محبت کار کرد و بس

خانه ی «سریویلی»

تا ببینی شان به چه برهان،

از ره فکر و خیال مردمان

می برند از پیش، فکر خود،

آن جماعت مردمان را یکسره بینند با یک چشم،

بی خبر کاندر میان بیشه شیرانند خفته.

چون به راهی کوزه ای بشکسته می یابند،

با یکی دستش ز روی راه می خواهند بر گیرند.

لیک، در کار سراسر این ددان،

بگشاده چشم هشیاری که می پاید.

راست می باشد که کوه و زندگانی در دهستان دلکش و زیباست

لیک روزی می رسد

کادمیزاده نوایی نیستش

دلکشی های طبیعت

حز بلایی نیستش،

و نخواهد بود درمانی از پی رنجش!

تو ز خرمنهای گندمها چرا صحبت نمی داری

که، در این طوفان،

می برد سیلش؟

سیل مثل آتش فتنه

 می رود از کوه سوی دره های پست،

تا دهاتی را گرسنه تر گذارد،

برباید گندمی کان هست!


باید مواجه شوی تا بتوانی قضاوت کنی

خارج از گود نمی توان نظری داد فاصله بگیر و نگاه کن یا وارد معرکه شو ...

خانه ی «سریویلی»

هر یکی زانسان که می دانی

مثل اینکه روح ایشان از جسدهاشان، حدا مانده

می گریزند این زمان نالان ...»


سریویلی گفت: « از بهر چرا

از دهاتیها نمی رانی سخن،

که به زیر پا دارند اسب در این ماجرا؟

بینوا آنان

که به سنگستان،

می رودشان زندگانی یکسره بر باد!

زندگانی ای همه تلخی!

لیک قوتی بهر آن هم نیست!

دارویی از بهر دردی شان فراهم نیست!

مثل اینکه روح آنان راست لعنتها در این دم

برجسدهای جوانانی که می گویی.»


شیطان: « در عوض، گر بینوا هستند،

آن دهاتیها میان کوهسارانی

چون نگارانی،

زندگی شان هست.»


سریویلی گفت با خود « حیله جو را بین.

لحظه ای با این دو رویه مردمان بنشین


زمانی که همه چیز یکنواخت و در آرامش است احساس رضایت ندارم وقتی در تب و تاب رشد هستم و با خود مشغولم آرامم هرچند که در تلاطم باشم ...

خانه ی «سریویلی»

ز آسمان جوشید دریاها

برد دریاها به صحراها

وز ره صحرای هول افکن،

پر ز آوای دد و شیون،

ریخت درهم هر درخت و سنگ

برکشید آنگاه از راه جگر آوا:

«حدت طوفان به خود افزود!...

مثل اینکه می شکافد آسمان را بام

خاکدان از هول ماند زیر آوار فلک

نیست بر جای خود آرام،

گمب و گمب آن سنگها در آب می غلتند

تند و تند آن آبها بر سنگ های خرد می ریزند ...»

همچنین بر عجز و ناله های خود افزود:

«آه! اکنون سخت تر گردید

راه رفتن بر کسان من!

اسبهاشان، با لجام زرنشان،

در گل و لایند و فرسوده!

برفراز آن تناور کوه ها با هم بداده دست برق و باد

سنگهایی را گران

این زمان بشکافتند از هم ...

من به تن می لرزم از بس روی شمشیر دلیران پا نهادستم.

روی نعش نوجوانانی،


اگر مسیر درست باشد همه چیز خود به خود در آن درست میشود و سازگار می گردد و لزومی و چک کردن دائم نیست ....

خانه ی «سریویلی»

نوک مرغ صبح خوان را از حسد بندند

تیره می دارند روی آسمان را،

تا نبیند چشم مردم آفتابی

کور موذی شمع ایشان روشنی بخشد جهان را.»


سریویلی گفت: «اما من

دیده ام بسیارها رنج و ملامت

هیچ از این در، دم نخواهم زد.

در کهستنهای ما مرغی ست

که به روی صخره های خلوت و خامش می خواند

او زبانی جز زبان خود نمی داند.»


گفت با خود آن مزور در بن لب:

«چه از این بهتر. در این شب

که جهان ی لرزد از طوفان

من ترا از راه دیگر رام دارم» و پی از آنی

کز نگاه مکر بارش نزهت و رنگ و صفای خانه ی او را

خوب تر حس کرد،

و آرزوی کاوشی در آن،

در دل او بیشتر پرورد،

ساخت، ز آب بیتی و از عطسه های سرد،

ریزش باران و طوفان را قوی تر.


همیشه شرایط خوب نشانه اش حال خوب نیست دل خوش به احوال شادمانت مباش

ببین در عمیق ترین لایه های وجودت چه می گذرد ...