قلعه ی سقریم
چون پریرو سرافکنده در پیش دیده باشی که جلوه دارد بیش
با تو هر حرف گفتم از پیشی که نه با هر کجا کنی خویشی
پدر من که آن بلاها دید و آن بلاها به جان خرید و گزید
او که با این نهاد بود بسود باز پس گشتنش برای چه بود
شربت آب است کار نان نکند تن بی نور، سود جان نکند
سربلندی به کوه گشت تمام هر قبا را نبود هر اندام
بس گیاه کاو نشد ز باران تر وای بسا کس کز او نخاست ثمر
زاین مرقع نشین نه جاهی بود تا نه کس را به طبع راهی بود
از تک چه کز او برد نفسی ره به باغ طرب نبرد کسی
من که خلوت گزیده ام بسیار جستم این خاصیت در آخر کار
داغم از زحمت نهانی خود داغ تر از غم ندانی خود
گاه بر گاه آسمانم شدنم گاه از مرد و زن نهان شدنم
این به چشم همه کسان مطرود آن ندانستن ره مقصود
این به پای خود آمدن سوی گور آن جدا ماندنم از چشمه ی نور
این به پای طلب چنان شدنم پس چنین باز جای آمدنم
با زحل ماه را نبود قران که سفر نحس دارم چندان
جادویی هم نکرد من کردم من قتیل خودم چه ظن کردم
گرچه کوشی بس کلان بزند دزد ناشی به کاهدان بزند
خواندم از هر صحیفه بس به خلاف لاجرم طبع آمدم صحاف
رستم ار چند از آن مهالک تنگ سر چو ماهیم آمده بر سنگ
بس رقم اوفتاد و رنگ ببست یک نه زان رنگ ماند بر سر دست.
ای بسا کاهش از سر خواهش که به تحقیق بود افزایش
اوج و فرود تو به دست خویش است نه به دست روزگار تو گاه خود را با عملت به عرش میرسانی و گاه آنچنان افول میکنی که در احوال خویش متحیر میمانی این از بازی توست نه روزگار ، و این روش که هر چه پیش می آید را به روزگار نسبت میدهند از تبعات بی مسئولیتیست نه سختیگیری خداوند ...
او رحمن است و رحیم ...