سوی شهر خاموش

دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف

و به لبخند ظفر مندش مرگ

مانده در کار حریف،

و شکنجه به عناد سیهش (همچو سیه زندان هاش)

دمبدم می فسرد دندان هاش

و طمع، هرزه درآ، کرده همه چشمان کور

همچنان که حق غیر خوری گوش کسان ساخته کر

و همه روی جهان کرده سیاه

و تبه کاران مقبول،

(پی سود خود با پیکر اشباع شده)

صف بیاراسته اند.

و مددکاران مردود

(پی سود دگران)

با کفی نان به مدد خاسته اند.

و کج اندازان،

(ه گواهی خاموش)

از پی وقت کشی خود و خواب دگران

مانده لالایی یک قد شده الفاظ فریب آور را گوش

و زنان، روسپیان

پیکر آراسته از روی نهان،

یعنی از رزق کسانی که به تب های تعب می سوزند

بسته با مردانی،


تو خود بدان چه می خواهی و چه می کنی، با این دانستن به خود کمک بزرگی کرده ایی که هر چه پیش آید حتی ناگوار قدرت تحلیلش را داری و منشاش را می دانی. مهم این است که تو از اوضاع مملکت وجود خویش مطلع باشی و توانایی اداره آن را داشته باشی که هر کسی نتواند بر تو حمله ور شود و چیزی از تو به یغما برد. زندگی هوشیاری می طلبد نه بیهوشی و گنگی ...


سوی شهر خاموش

می برد پیکره ی رود نواش

مدخل از کوه به کوه

مخرج از سنگ به سنگ.

گر بسی رفته ز شب

وز نرفته ست بسی.

                       سوی شهر خاموش

                        می سراید جرسی.

شهر را در بندان،

بر عبث در بسته.

پاسبانانش بیهوده به چشمان مهیب،

بر فراز بارو،

خفتگان را دارند

خسته ی بیم و نهیب.

بیهده روشن فانوس.

بیهوده مشتی حیران.

بیهده پاری مایوس.

خبرانگیز نوای خوش او

بر می انگیزد نوای خوش او

بر می انگیزد تن

ار هر آن خفته که هست،

دست طراحش خواهد دادن

به سبک خیزی و چابک بندی

طرح اندوده ی دیگر در دست.


در جایی جمله ای با چنین مضمونی خواندم "شادی زندگی در نگاه کودکانمان است قدردانشان باشیم"

به نظرم آمد که زندگی ماهیتا شاد است غم ساخته دست انسان است. اما شادی ماهیتا در اوست. پس شاد بودن و شاد زندگی کردن دائم خندیدن و پریدن و هیجان های کودکانه نیست که آن را از کودک یا هر کس دیگر بگیریم. هرچند که نمی توان منکر تاثیر محیط بر انسان شد.

سوی شهر خاموش

به نشان آمده و اندیشه به کار،

و آمده تا بر شهر،

همچنان نیست که نیست

کاو بماند واپس

و به راهش دارد

نفس بیهده ایست

گر برآید از کس

ور ز کس برناید.

مرده حتی نفسی

                            سوی شهر خاموش

                            می سراید جرسی.

تا سوی آن خاموش

قافله جای برد،

بفروشد کالا

و ازو باز خرد.

راه کوتاه کن آوایش برداشته رقص از ره دور

(چو پیام نفس کوکبه ی صبح سفید)

می گشاید به فراوان بخشی

در دلش گنج امید.


نغمه ی روز گشایش همه بر می دارد

پای کوب ره او پیش آهنگ


فقط انتخاب و پذیرفتن راه مهمترین قدم نیست

مهمتر از آن جبران گذشته و پذیرش تمام ابعاد وجودی خویش است با تمام نقاط قوت و ضعف

حسرت و اندوه دردی را دوا نمی کند، برای کسی که می خواهد شروع کند اولین قدم سخت ترین و سنگین ترین قدم است اما پایه است و ریشه که باید قوی باشد و محکم که به هر باد و طوفانی نلغزد ...

سوی شهر خاموش

شهر، دیری است که رفته ست بخواب

(شهر خاموشی پرورد

شهر منکوب بجا)

و از او نیست که نیست

نفسی نیز آوا.

مانده با مقصد متروکش او

مرده را می ماند

که در او نیست که نیست

نه جلایی با جان،

ته تکانی در تن.

و بهم ریخته ی پیکره ی لاغر اوست

بر تنش پیراهن.


لیک در حوصله ی قافله کاو


صبر کن

سکوت پیشه کن

نگاه کن به مسیری که آمده ای

نگاه کن به وضعیت اکنونت

با خود باش تا خویش را بیابی

امیدت را از دست مده که او دریای رحمت است

بر فراز دشت

باد می غلتد

غش در او، در مفصلش افتاده، می گرداند از غش روی.

چه بناهنگام فرمانی،

با دم سردی که می پاید!

از زن و از مرگ هم،

با قدرت موفور؛

این چنین فرمان نمی آید!

باد می جوشد.

باد می کوشد

کاورد با نازک آرای تن هر ساقه ای در ره نهیبی.

بر فراز دشت باران است. باران عجیبی!

                                                                                  1328


لازم نیست به لبه پرتگاه زندگی برسی یا تمایل به تغییر مسیرت داشته باشی همینکه بلغزی حتی اگر یک لغزش کوچک باشد مسیرت را به کلی تغییر می دهد و سرنوشتت را دگرگون می سازد ...

بر فراز دشت

بر فراز دشت باران است، باران عجیبی!

ریزش باران، سر آن دارد از هر سوی وز هر جا،

که خزنده، که جهنده، از ره آوردش به دل یابد نصیبی.

باد لیکن، این نمی خواهد.


گرم در میدان دویده، بر زمین می افکند پیکر.

با دمش خشک و عبوس و مرک بارآور.

از گیاهی تا نه دل سیراب آید،

بر ستیز هیبتش هر دم می افزاید.

زیر و رو می دارد از هر سو

رست های تشنه و تر را،

هر نهال بارور را.


در موقعیت است که می توانی بگویی توقعی ندارم یا بدون انتظار کاری را انجام می دهم،

اکثر دلخور شدن ها، اکثر سرزنش ها بعد از نشنیدن تشکر  و هزاران مورد دیگر همه از عوارض انتظار و توقع است، که آهسته روح را می خورد و فرسوده می کند، پس اگر میتوانی بدون داشتن انتظار و توقع قدمی برداری برای کسی عمل کن در غیراینصورت بپذیر که ظرف وحودت کوچک است و تمایل به گسترشش نداری ...

ماخ اولا

و اوست در کار سراییدن گنگ

و اوفتاده است ز چشم دگرن

بر سر دامن این ویرانه.


با سراییدن گنگ آبش

ز آشنایی «ماخ اولا» راست پیام

وز ره مقصد معلومش حرف است.

می رود لیکن او

به هر آن ره که بر آن می گذرد

همچو بیگانه که بر بیگانه.


می رود نامعلوم

می خروشد هر دم

تاکجاش آبشخور

همچو بیرون شدگان از خانه.

                                                              1328


در کوه سنگ ها شکننده ترند تا در رودخانه

کوه سختی ها و مقاومت های خاص خود را دارد

اما در آب دائما باید در جریان بود تا ماند تا دستخوش تطالمات مستمر رودخانه نشد...

ماخ اولا

«ماخ اولا» پیکره ی رود بلند

می رود نا معلوم

می خروشد هر دم

می جهاند تن، از سنگ به سنگ،

چون فراری شده ای

(که نمی جوید راه هموار)

می تند سوی نشیب

می شتابد به فراز

می رود بی سامان؛

با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه


رفته دیری است به راهی کاو راست،

بسته با جوی فراوان پیوند

نیست- دیری است- بر او کس نگران


وظیفه من در قبال بودنم و آمدنم به دنیا چیست؟

قرار است چه کنم؟

چه باشم و چه نباشم؟

به نظرم وظیفه پاسخ به این سوالات در زندگیم است. رسیدن به آنها، رسیدن به خود من است، رسیدن به حقیقت زندگی من است. پس چه از این بالاتر، که اگر اینها باشد دیگر اموری نیست که مشغولیت به آنها مرا جذب خود کند. هرچند که در هر عرصه و جایگاهی نوساناتی متناسب با آن مرتبه هست، اما با هوشیاری و توکل بر او می توان قدم از قدم برداشت...

با قطار شب و روز

می دهد با هم پیوند.

گوش من مدفن آن حرف نهان می ماند

نه به دل خوش آیند.

و به منقار قوی پنجه اش آن حرف نهان

آشیان با رگ من می سازد

وز زبان دل من می آید

هر زمان قدرت اندوز.

گرچه از من بدر او

با قطار شب و روز

*

من چه خواهم گفتن

که چه گفتند دو بیمار به هم

گفت: «آن آهوی خوش» گفت: «رمید»

گفت: «آن نرگس تر» گفت : «فسرد».

                                                     اردیبهشت ماه 1328


زمانی معانی در نظرم عظیم و دست نیافتنی است که نمی خواهم در زندگیم جاری باشند و واقعا دورشان می کنم، اما در واقعیت چنین نیست معانی در زندگی دست یافتنی اند اگر بخواهم...

با قطار شب و روز

در نهانخانه ی روزان و شبان دلسرد

سخنانی برجاست.

سخنان است آری

از نوای دل افسای تن بیماری

زیر دندانه ی فرتوت شب تیره هنوز

                       با قطار شب و روز.

*

لخته ی دود بیابان گذری

همچنان می گذرد

وز در و بام و شکاف دیوارگراه بیرون شدن از خانه هر آن حرف نهان می سپرد.

*

با قطار شب و روز

که شبان کج و روزان سیه غافله را


همانقدر که مشغولیت به کارهای حاشیه ایی و اموری که انجام میدهی اما ارتباطی با تو و مسیر انتخابیت ندارد (البته اگر از مرحله بلاتکلیفی و باری به هر جهتی بالاتر رفته و خارج شده ای)، تو را فاسد و بی مصرف می کند، بیکاری و بطالت نیز همین اثر مخرب را دارد و زمینه ساز انجام کارهای سطحی و مخرب می شود البته این تخریب برای هر شخص تعریف و شاخصه های خاص خود را دارد. هیچ کس مثل و مانند دیگری نیست.

این چند گونگی و چند وجهی بودن انسان یکی از ویژگی های خلق خالق است.

مرگ کاکلی

در مدفن نوایش از هوش رفته است،

بعد از بسی زمان که همه بود گوش هوش

یاد نوای صبحش بر جای با هوا،

می گیرد آن نوا را خاموشی ای بگوش.


نگرفته است آبی از آبی تکان ولیک

«مازو» ی پیر کرده سر از رخنه ای به در،

مانند روز پیش، یک آرام «میم رز»

پر برگ شاخه ایش به سنگی نهاده سر.


اگر کاری که انجام می دهی یا انتخابی که می کنی مربوط به سبک و سیاق زندگی ات و روحیات تو نباشد، بالاخره یک جای کار می لنگد تا اگر هم نمی دانی بفهمی که اشتباه کرده ای.

مرگ کاکلی

در دنج جای جنگل، مانند روز پیش،

هر گوشه ای می آورد از صبحدم خبر.

وز خنده های تلخ دلش رنگ می برد

نیلوفر کبود که پیچیده با «مجر».


مانند روز پیش هوا ایستاده سرد.

اندک نسیم اگر ندود، ور دویده است،

بر روی سنگ خارا مرده است کاکلی،

چون نقشه ای که شبنم، از او کشیده است.


بیهوده مانده است از او چشم نیم با،

بیهوده تافته است در او نور چون به سنگ،

با هر نوای خوش چو درنگی به کار داشت

اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.


تنهایی زمانی آزاردهنده است که تو ابتدای راه باشی و نسبت به انتخابت توجیح نباشی

یعنی برایت انتخاب و تنهایی ات روشن نباشد

چقدر مهم است که خود را بشناسی

هنگام که گریه می دهد ساز

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت...

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت...


زان دیر سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مانوس

تصویری از او به بر گشاده.


لیکن چه گریستن، چه طوفان؟

خاموش شبی است. هرچه تنهاست.

مردی در راه می زند نی

و آواش فسرده بر می آید.

تنهای دگر منم که چشمم

طوفان سرشک می گشاید.


هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت.

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت.

                                                   1327


در زندگی کارهایی زننده و ازاردهنده و طاقت فرسات که مربوط به تو نیست، اگر هم انجام می دهی به چند دلیل است؛ یا عدم شناخت خویش، مسئولیت پذیر نبودن و طبیعتا نشناختن مسیر پیش رو هر کدام از این عامل ها به تنهایی می توانند اختلال ایجاد کنند...

اجاق سرد

مانده از شب های دورادور

بر مسیر خامش جنگل

سنگچینی از اجاقی خرد،

اندرو خاکستر سردی.


همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز

طرح تصویری در آن هر چیز

داستانی حاصلش دردی.


روز شیرینم که با من آتشی داشت؛

نقش ناهمرنگ گردیده

سرد گشته، سنگ گردیده؛

با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی.

همچنان که مانده از شب های دورادور

بر مسیر خامش جنگل

سنگچینی از اجاقی خرد

اندرو خاکستر سردی.

                                                           آبان 1327


تغییرات تنها در درون معنا ندارد بلکه با تغییرات سطوح بیرونی کامل میشود و خود را به خوبی نشان می دهد .

تلخ

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

                             برده بسر به بیخ گیاهان و آب تلخ

در بر رخم مبند که غم بسته بر درم

دلخسته ام به زحمت شب زنده داریم

                             ویرانه ام ز هیبت آباد خواب تلخ

عیبم مبین که زشت و نکو دیده ام بسی

دیده گناه کردن شیرین دیگران

                            وز بی گناه دلشدگانی ثواب تلخ

در موسمی که خستگی ام می برد ز جای

با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف

                            اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ

چون این شنید بر سر بالین من گریست

گفتا: «کنون چه چاره؟» گفتم: «اگر رسد

                            با روزگار هجر و صبوری، شراب تلخ.»

                                                         آبان 1327


زندگی تنها یک عرصه ندارد

و تو نیز یک موجود تک بعدی نیست

پس تمام بعدهایت باید رشد کنند و به بلوغ برسند تا بتوانی برای ورود به هر عرصه ای مراحلش را به خوبی طی کنی و وارد بشوی ...

شاه کوهان

هم در آنجاست که جنگ آوردند

تن به تن خود به سر مردانی.

لحظه ای دیگر هر چیز سیرد

قصه ی واقعه با ویرانی.


پس از آنی که بهار آمد باز

رنگ از رنگ خیالی بگسیخت.

شاه کوهان گران بر دامن

طرحی از نقشه ی بگسیخته ریخت.


ماندش از اهوی طناز که بود

یاد آهویی از هر سویی.

همچنان که نیفزود بر او

هم نکاهیدش از این ره مویی.


خنده سنگی شد و بستش بر دل

نشد از خنده ی بیهوده ستوه.

دید هر چیز و نیاورد به لب

آمد او با همه این کوهان، کوه.


شاه کوهان گران را بنگر

نقشه ی جغدش خشکیده به سنگ.

پای بر جای نه آن گونه که دوش

همچو بر رنگ فرود آمده رنگ.

                                                  مهرماه 1327


به شدن ها و نشدن ها، رفتن ها و نرفتن ها، خواستن ها و نخواستن هایت توجه کن

همه اینها خودت تو هستی و اگر دقتت مستمر باشد بسیاری از اینها حذف و خود حقیقی ات جلوه گر می شود.

ثابت می شوی با هر آنچه که داری و نداری ...

آنوقت است که می توانی به بندگی بیاندیشی

و حقیقت را جستجو کنی ...

شاه کوهان

با مه آلوده ی این تنگ غروب

بنشسته به چه آیین و وقار

شاه کوهان گران را بنگر

سوده عاجش بر سر به نثار.


خاسته گویی از گور سیاه

مرده واری بدریده کفنی.

جغد بنشانده به دامان خاموش

با دلش حرف و نه بر لب سخنی.


لیک آنجاست که روزی شادان

آن دو دلداده نشستند به جوش

وز پس رفتن آنان  دیگر

نامد آوایی از حرف به گوش.


تا فرصت ها باقیست حق انتخاب داری

راه هموار است و می توانی جلو بروی

اما زمانی که فرصت هایت را سوخت کنی و پی بازی های خودت باشی

دیگر تنها خواست تو مطرح نیست، عوامل دیگر اثر بیشتری دارند تا انتخاب و خواست تو.

او به رویایش

که نمی بیندشان از پس آن فتنه (به این نام که بود)

هیچ کس در کم و بیش گذران


چشم مانده نگران آن نان را.

باد می کوبد، می روبد

جاده ی ترسان را.

                                            چالوس. شهریور 1327


اگر اهل حساب و کتاب باشی

و روزمره به حساب درونی و روانیت رسیدگی کنی

دیگر جای تعجب و سوالی از حالاتت برایت باقی نمی ماند.

او به رویایش

نردمی کز بر دیوار به مردان و زنان می نگرند،

و به طفلان بسی خرد که فرسوده ی کارند بدین خردی سال،

شادمان می گذرند.

- «حق به حق دار رسیده است؛ -بهم می گویند-

هر کسی راست هر آنچیز که بود!»

دست می کاود یعنی بی زحمت روز،

در درون شب سود.


در درون شب سود

گنج ها بار بجاست.

رنج ها بر پاست.

کسی نمی پرسد از بهر که چیست

آن همه زنده چنان مرده به جا.

آن همه مرده چنان زنده به چشم از پس زیست.

آن همه جام که می ترکدشان معده، ز بس نوشیده

آن همه تشنه که می میرد از تشنگی و نیست ز کس پوشیده.

فقط آنان که برین جانبشان هست گذر می دانند

خانه ماننده ای آنجاست بپا.

اندر آن مانده دو تن (گرچه نه دور)

دور از چشم بسی رهگذران

سگ و مرد و زنی آنجا هستند،


لازمه رشد فهم و درک تو از وضعیتت است

اگر ندانی که چه هستی و چه می خواهی که نمی توانی حرکت کنی دائم به دور خود می پیچی وضعیتی که خیلی از افراد به آن دچارند.

آشفتگی و سردرگمی و بلاتکلیفی

او به رویایش

و زنی مانده خموش

جلوه ی رویایش

فکر می دارد مغشوش.

عقل ایشان رفته

همچنانی که پلاس خانه،

همچنانی که به غارت شده کشت ایشان؛

همچنان آن پسری کز آنان

برد روزان ظفرمند به کار

وین همه امن و امان

پس آن فتنه از آن یافت قرار.


وقعه ای آری نیست.

باز از آن گونه که بود،

کارگشته است آغاز.

فربهی تا دهدش خواب تن یک زن چندش انگیز،

پای کرده ست دراز.


با چنین امن و امان،

بن هر طاقی ویران، با چراغ دم وحشتزایی،

لاغری غمخوار است.

آن که او بار همه طعن و ملالش بر دوش،

در دل این شب، مردیست که او بیدار است.


زمانی می توانی بفهمی که تغییر در تو ثبتیت شده است که رفتار درونی و بیرونی یکپارچه ای از خودت بروز دهی، نه اینکه در افکارت یک رویه باشد و در عمل رویه ای دیگر . اگر تمام قوای درونی یکسان رشد نکند دچار اختلال و آشفتگی می شوی.

او به رویایش

جز سگ او، در دیوار، به جای خود دل مرده چراغ،

همچو آن شادی رفته که در او خاطره اش مانده چنان کز او نام،

هست با او به ستیز.


پس آن فتنه (به این نام که بود)

خانه ی خالی تاریک شده

پیه سوزی در آن

دود انگیخته، و اکنون زن و مرد

از بسی حیرتشان

فکرهای غم آور باریک شده

آن که می یابد زن روشنی ایست

آن که می بیند مرد

و بر آن چشمش مانده نگران

همچنان روشنی ای

در تکی تیره ولیکن که در او غرق شده است

راحتی دگران.


وقعه ای نیست ولیک

که بر آن، هیچ کسی دارد گوش.


باد می کوبد می روبد

جاده ی ترسان را،


اگر راه راه تو باشد و تصمیمت قطعی و روشن

دیگر هیچ چیز نمی تواند تو را از مسیر و انتخابت بر گرداند

اگر لغزشی هست در خود توست

درست بررسی کن

او به رویایش

می چشد در شب با لذت تاریک که چون روز بر او وقتی روشن می بود،

وین زمان تیره شده، رنگ به او داده شب تیره ز خود،

می گریزاند از خود هر دم.

لیک اندیشه ی آن لذت نیز

(آن همه گرم و گوارا) از او

می گریزد کم کم.


از کران غمناک دریا،

کاب با ساحل خاموش به نجوای ملول است و سخن می گوید،

تا مسیر قلل دور که بی مقصد معلومش باد

سر به راه خود آورده به ره می پوید،

هر چه کاویده کنون می بیند باز

در تک روشنی روزی یا تیرگی یک شب گرم

شب با لذت کانگشت زمختی بفشردش در دست

روز کوتاهی کز یاد شبی بود دراز.


آنچه کز دست بدادست بعمداش کنون می بیند؛

و چنان روشن می بیند کاو دست بر آن می ساید

وز نشاطی (که از اندیشه ی یک طبع جوان زاید و زان روی جوان

سرسری دیده به هر چیز و به خود می پاید)

با هر آن چیز که می بیند نزدیکی می گیرد، لیکن آن چیز

زاوست در حال گریز


در فکر تغییر خویش باشم و نه در اندیشه تغییر مردمان و جهان و سودای اثر گذاری

که اینها تنها وهم است و بس

تا جهان خویش را سامان نبخشم حتی قادر به ایجاد کوچکترین تغییر هم نخواهم بود

نابسامانی تنها ایجاد خرابی و ضرر در پی دارد ...

او به رویایش

مانده می ماند و تحقیر شده،

و او به رویایش غرق است و فرو.


پس بهمپایی اندیشه ی امید افزای

که در او رخنه نبستست بدان گونه که فکر شب دوش،

می درخشد نگهش

و به ره می جوید

مردمی می گذرد

او به خود می گوید:

زن در اندیشه که اینکه چه پناهی برسد.

همچو مردش می گوید با خود:

«یک نفر آمده است

و به ما می نگرد!» ...


در دل خامشی این رویا،

می رود حیران مرد.

آن که می جوید نزدیک شده یا نشده،

زن به سر دست نهاده است چو می بیند او

از جبین شب دلتنگ (در او زندگی او فلج و هیچ گره وانشده).


چه خیالی به عبث!

او مزه ی لذت دستی را گرم


زندگی بدون اتفاق که دیگر زندگی نیست که تو بدانی زنده ای و پویا و هستی در برابر زندگی ات واکنش دارد، این مثبت است و زندگی بی بلا که دائم از خدا خواهان آنیم که به آرامش و زندگی بدون مسئله دهد بی اتفاق بی مشکل خوب مرگ که بهتر از این گونه بودن است.

او به رویایش

مثل آن زن که به کومه است خموش

بی زبان است همه چیز وز یک سوی زبان است دراز

و اوست قادر که بسی چندش انگیزتر از حرفش راند فرمان

از زمانی که قد افرازد روز

تا زمانی که فرو ریزد شب را ارکان.


تا زمانی که ازین پرده به در افتد افسون سخن هاش به کار

زن همان گونه خموش است به جا

مرد او مانده پریشان، ز همه سویی دستش کوتاه

می رود، می آید.

ذره ای روزنه روشن نه به چشمش که به دل از دل دارد پیغام؛

سوی ره می پاید.

با قدم هایش تردید بیفکنده به ره می بیند.

روز طولانی را مهلکه ای

شب کوتاهش را زندانی

وندرین مهلکه،زندان تن او، او را

بهره ویرانی ای از ویرانی.


همچنان لیکن او می پاید

با نگاهش، که به هر نقظه ی مسحور به تاریکی و نکوب از آن، می ساید.

اندرین عالم (این عالم تسخیر شده)

او در آن همچو به تیپا شده ای پاره کلوخ


تا زمانی که خودت را در دایره تکرار اسیر کرده ای و در باورت نیست که تغییری در راه است یعنی خواسته ات تغییر نیست، این هم قسمی از آن دایره است که تو خود را در آن سرگردان کرده ای به امید معجزه بی عمل...

او به رویایش

باد می کوبد، می روید

جادهی ترسان را.

در درون «کله» دیری است که آتش مرده

لیک در کومه (اندوده ی تاریکی بی ریخت در آن بس که بیفسرده امید)

پس زانویش بنشسته، زنی خاموش است.

در هماندم که در اندوده ی تاریکی، زن خاموش است

زنده ای مرده به راه افتاده،

مرد او استاده.


می نماید هر چیزی غمناک

و به غمناکی در جنگل

ناتوان مانده به هم، ریخته ای داده تن از ریخته اش تکیه به خاک.

مثل آن مرد که او استاده است


اگر در زندگی یک وجود بشود همه چیز و همه کست و آن وجود اصالت داشته باشد و انتخابت درست باشد

سر و جان است که در راه رسیدنش می دهی، در راه شادی او و در راه بودن او حتی به قیمت نبودن خودت

دیگر خود معنایی ندارد همه چیز می شود  او ...

در شب تبره

در شب تیره چو گوری  که کند شیطانی

وندر آن دلم افسایش را

دهد آهسته صفا

ز یک وز یک. ز یک زایی

لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده بجا.


بال ار او خیسیده،

پای از و پیچیده،

شده پر چینش دامی و منش دام گشا

معرفت نیست، دریغا! در او

(آن دل هرزه درا)

که به جای آوردم؛

وانهد با خود، در راه مرا.

ز یک وز یک. ز یک زایی

لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا

                                                                        1327


با هزار سال تو به زبانی نه گناهی بخشیده می شود و نه راهی باز

اگر این ندامت در عمل و فکر و سخن و جای جای زندگیت جاری باشد در نهایت می توانی امید به پذیرشش داشته باشی که باز هم تنها خود گناه بخشیده می شود و اثرش برجاست مگر او بخواهد که نباشد یا هر چه او خود بداند و بس ...

مهتاب

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند.


دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبت می پایم

که به در کس آید

در و دیوار بهم ریخته شان

بر سرم می شکند.


می تراود مهتاب

می درخشد شبتتاب؛

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در، می گوید با خود:

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

                                                          1327


انسان تک بعدی با نگاهی یک سویه نمی تواند شاکر باشد،

تنها زمانی می توان شاکر بود و شکر نعمات حق را به جای آورد که تمامی ابعاد درون را یکپارچه رشد داد

انسان با ایمان و تقوی می تواند شاکر باشد ...

مهتاب

می ترواد مهتاب

می درخشد شبتتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم


اگر آن زمان که مرتکب خطا می شوم وجوه مختلف کارم را در نظر بگیرم باز به چنین نقطه ای خواهم رسید

اینکه انجام خطا آسان است و جبرانش مشکل و حتی گاهی غیر ممکن

شاید بتوان بخشش خواست اما اثر آسیب ها را چه می کنی؟

ابجد

لعنت به هر چه هست

از (تا) ز (خ) ز (میم)

از (شین) گر اسم آورم از او

از (یا) ز (ط)

از (راست ایستاده الف)

از (نون).

*

لعنت بر آن چه او بسرشته است

ابجد. ز صبح دیر

داده خروس من

... * سفر

ابجد ز جای خیز

اینک از این مکاشفه بگذر.

                                                       شب 25 خرداد 1327


هر چه زمان می گذرد

گویی حقایق عریان تر می شوند و بیشتر و بیشتر خود را نشان می دهد

عمر پیش رو کمتر و کمتر می شود

و فرصت ها اندک و توانایی رو به زوال می رود

در این میان اگر عمری بی لحاظ کردن او جلو رفته باشی خالی بودن دستان و بی پناه بودنت بیشتر خودنمایی می کند. او که هست اما برای تو ...

آن که می گرید

هر چه می گردد از خانه به در،

هر چه می غلتد، مدهوش در آب.


کوه ها غمناکند.

ابر می پیچد.

وز فراز دره، او جای جوان،

بیم آورده بر افراشته قد.

                                                         24 خرداد ماه 1327


ناله کردن و آه کشیدن نتیجه عدم پذیرش خود به شکلی که هستی با تمامی صفات درست و نادرست و نیز شرایط فعلیت و صد البته عدم تمایل به ایجاد شرایط بهتر ...