سوی شهر خاموش
دم که می سازد بی گوشت تن فقر ردیف
و به لبخند ظفر مندش مرگ
مانده در کار حریف،
و شکنجه به عناد سیهش (همچو سیه زندان هاش)
دمبدم می فسرد دندان هاش
و طمع، هرزه درآ، کرده همه چشمان کور
همچنان که حق غیر خوری گوش کسان ساخته کر
و همه روی جهان کرده سیاه
و تبه کاران مقبول،
(پی سود خود با پیکر اشباع شده)
صف بیاراسته اند.
و مددکاران مردود
(پی سود دگران)
با کفی نان به مدد خاسته اند.
و کج اندازان،
(ه گواهی خاموش)
از پی وقت کشی خود و خواب دگران
مانده لالایی یک قد شده الفاظ فریب آور را گوش
و زنان، روسپیان
پیکر آراسته از روی نهان،
یعنی از رزق کسانی که به تب های تعب می سوزند
بسته با مردانی،