شیر
منم شیر، سلطان جانوران،
سر دفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد،
نه نالیدنم.
بپا خاست، برخاستم در ز من،
ز جا جست، جستم چو او نیز من،
خرامید سنگین، به دنبال او
بیاموختم از وی احوال او،
خرامان شدم.
برون کردم این جنگ فولاد را
که آماده ام روز بیداد را،
درخشید چشم غضبناک من
گواهی بداد از دل پاک من
که تا من منم
به وحشت بر خصم ننهم قدم،
نیاید مرا پشت و کوپال، خم.
مرا مادر مهربان از خرد
چو میخواست بی باک با آورد
ز خود دور ساخت.
رها کرد تا یکه تازی کنم
سرافرازم و سرفرازی کنم.
انسان در هر مرحله از زندگی نیاز به آزادی دارد، به آزادی درست نگاه کنیم و در موردش خوب فکر کنیم.
آزادی که به رهایی بی انجامد نه اینکه تو را از بندی رها و در بند دیگری اسیر سازد، آزاد بودن با نقش آزادی بازی کردن زمین تا آسمان فرق دارد مهم اندیشه و ذهن توست که جرقه رهایی در آنجا خرده باشد و تو خواهان آن باشی تا به آن برسی ...
این منیت ها، این خود بزرگ بینی ها و خود شیفتگی های مزمنی که ما گرفتارش هستیم همه و همه نشان دهنده ذهن اسیر ماست که در پی اش جسم را هم اسیر میسازد
رهایی عجب نعمتیست ...