قلعه ی سقریم
همه در رنج خود زید مردم تیرگی آورد درونه ی خم
چو در این تیرگی بباید بود از چنین تیرگی ست کاید سود
گفت با هیمه، چوب تر، برخیز تن چه اندازی اندر آتش تیز؟
گفت: رو رو که هر کجا باشم دود گردم، که بر هوا باشم
تا جهان کارش آتش افروزی ست با تر و خشک، بیم دلسوزی ست
چو در بیم گه بباید سوخت چشم از سوختن چه باید دوخت
جانور کو که در مقام خرد آتشی را چنان به جان بخرد؟
سوز اگر باشد و نه پنداری شرم بادات، شرم اگر داری
آدمی خواره ای نه آدم وار نام آن دیگری به خود مگذار
همه این سوز، گر نمی ماند به که در این وقیعه، تن ماند
هر طلب بود با من از کم و بیش کردم او را هزیمت از دل خویش
سلسبیلم مباد آب، چنان که در افتم از آن به خواب گران
به ز صد زربفت آن کرباس که مرا سربلند دارد پاس
حرمت گنج، هر که را خوباد حرمت آن ولی مرا گوباد
چو نه با این عجوز بستی خو متعه اش می ده و طلاقش گو
دامن از خود فراهم آوردن به ز هرگونه دست و پا کردن
هان برازنده ای گرانجانی با چنان میزبان چه مهمانی
او گلوی از صد آفریده فشرد خورد بر سیری آن قدر که بمرد
چو بدین گونه او جهان بگذاشت چشم از این میزبان چه باید داشت؟
چو نه او داد خویش داند داد باید از او شد و به جانش نهاد
در خیال از هراس بی بهری مکن این گونه سنگ پازهری
اوی را گر به زهر آمیزند زهر برد اثر وز ان خیرند
روشنی که در پی روشنی بیاید دیده نمیشود اصالت نور بعد از تیرگی نمایان می شود، اگر در زندگی متحمل سختی نشوی و آن را نپذیری طعم روزهای شیرین زندگی را نخواهی چشید و نمیتوانی رنگ رشد حقیقی و طعم بزرگ شدن را بچشی