خانه ی «سریویلی»
نوک مرغ صبح خوان را از حسد بندند
تیره می دارند روی آسمان را،
تا نبیند چشم مردم آفتابی
کور موذی شمع ایشان روشنی بخشد جهان را.»
سریویلی گفت: «اما من
دیده ام بسیارها رنج و ملامت
هیچ از این در، دم نخواهم زد.
در کهستنهای ما مرغی ست
که به روی صخره های خلوت و خامش می خواند
او زبانی جز زبان خود نمی داند.»
گفت با خود آن مزور در بن لب:
«چه از این بهتر. در این شب
که جهان ی لرزد از طوفان
من ترا از راه دیگر رام دارم» و پی از آنی
کز نگاه مکر بارش نزهت و رنگ و صفای خانه ی او را
خوب تر حس کرد،
و آرزوی کاوشی در آن،
در دل او بیشتر پرورد،
ساخت، ز آب بیتی و از عطسه های سرد،
ریزش باران و طوفان را قوی تر.
همیشه شرایط خوب نشانه اش حال خوب نیست دل خوش به احوال شادمانت مباش
ببین در عمیق ترین لایه های وجودت چه می گذرد ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۱ ساعت 22 توسط ری را
|