نوک مرغ صبح خوان را از حسد بندند

تیره می دارند روی آسمان را،

تا نبیند چشم مردم آفتابی

کور موذی شمع ایشان روشنی بخشد جهان را.»


سریویلی گفت: «اما من

دیده ام بسیارها رنج و ملامت

هیچ از این در، دم نخواهم زد.

در کهستنهای ما مرغی ست

که به روی صخره های خلوت و خامش می خواند

او زبانی جز زبان خود نمی داند.»


گفت با خود آن مزور در بن لب:

«چه از این بهتر. در این شب

که جهان ی لرزد از طوفان

من ترا از راه دیگر رام دارم» و پی از آنی

کز نگاه مکر بارش نزهت و رنگ و صفای خانه ی او را

خوب تر حس کرد،

و آرزوی کاوشی در آن،

در دل او بیشتر پرورد،

ساخت، ز آب بیتی و از عطسه های سرد،

ریزش باران و طوفان را قوی تر.


همیشه شرایط خوب نشانه اش حال خوب نیست دل خوش به احوال شادمانت مباش

ببین در عمیق ترین لایه های وجودت چه می گذرد ...