تو چرا چون جنگجویان در سخن هستی؟

حال آنکه حربه ی تو حیله های توست؟

هر دلیری کز تو ناشی می شود،

ار به کار افکندن آن حیله های کج برای توست.

جنگ را تنها تو از بهر بهم بد کردن مخلوق می خواهی

تا توانی از ره آن سود خودجویی.

تو چرا بر لب نیاوردی (زبانم لال!)

که کنون در زیر سنگی گرسنه خفته ست طفلی.

ای بد اندیش از رویه های فکر تیره ی تو،

با همه دعوی خوبی و نکوکای،

چون شبان زنج آور،

آشنایم از چه نایی پیش دیده؟

چون نداند نلخی حنظل کسی که تلخی حنظل چشیده؟

تو نه ای که آشیان مرغکان زرنشان را

بی مهابا می کنی ویران،

تا بسازی پله ای کوچک در ایوان بلندت را؟

تو نه ای که گر بر آید ناله ی سوزنده از راهی،

که خود از بنیادش آگاهی،

مردمان سرگرم داری تا نه کس بندد سوی آن گوش؟

تو نه ای که تیرگی را نیز خاموش می کنی با خود

که مبادا از بهم ساییدن ذراتی از آن ره جهد کوچک شراری،

و تواند پیش پایش را ببیند،

در  دل شب، رهگذاری؟ ...»



محبت انگیره ایجاد میکند کشش و ذوق را برای رسیدن به حقیقت افزایش می دهد

برای طالب حق شدن باید با محبت کار کرد و بس