افسانه
بلبل بینوا ناله میزد.
بر رخ سبزه، شب ژاله میزد.
روی آن ماه، از گرمی عشق،
چون گل نار تبخاله میزد.
مینوشتی تو هم سرگذشتی...
سرگذشت منی- ای فسانه!-
که پریشانی و غمگساری؟
یا دل من به تشویش بسته
یا که دو دیدهی اشکباری؟
یا که شیطان رانده ز هر جای؟
قلب پر گیرودار منی تو
که چنین ناشناسی و گمنام؟
یا سرشت منی، که نگشتی
در پیِ رونق و شهرت و نام؟
یا تو بختی که از من گریزی؟
هر کس از جانب خود ترا راند
بیخبر که تویی جاودانه.
تو کهای؟- ای زِ هر جای رانده-
با منت بوده ره، دوستانه؟
قطرهی اشکی آیا تو، یا غم؟
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه «نوبُن» نشسته،
این شور و التهابی که عاشق هر دم درگیر آن است و دائم د رحال انتقال این حس تشویش و اضطراب است و گیجی و گنگی که نسبت به موقعیت خود و حسی که به معشوق خود دارد و نمی فهمد که جایگاه عشق در زندگی او چیست و برای چه اصلا عاشق شده و این همان عشقی است که به دنبالش بوده. چون به نظر من عشق آن نهایت کمالی است که هر انسان به دنبال آن است و در یک چیز برای او تجلی میکند که وقتی در زندگی با آن مواجه میشود دیگر سر از پا نمیشناسد و تمام زندگی اش را وقف آن میکند و روز و شب و تلخی و شیرینی معانی دیگری از زندگی اش پیدا میکند ...