خانه ی «سریویلی»
زندگی شاعرانه با نواتر رندگیهای این دنیاست
آنکه در این راه می پوید
خیره چیزی را نمی جوید.
یک سخن بی آنکه سودی از رهش یابد نگوید ...
من شنیدستم:
زشت می گویی به نیکانی.
تو ز لحظه های غم انگیز، نغمه های خواب آور
می دهی ترکیب
از شبان تیره ی مدهش که می دانی،
داسستان روشنیها را،
زیرگوش مردمان خوانی،
چه خیال نارسایی! که تو خواهی دیگران هم
همچو تو باشند در پندار!
همچو تو یکسر
تیزبین و تند فکر و سرکش و هشیار!
همچو تو کوتاه کرده زندگانی،
بیشتر از هر که اما سر فراز و جاودانی!
همچو تو باشد کوران و کران جمله سخن آور؛
مشت خاشاکی به خارستان شود در زیر پای تو
تلی از گوهر!»
سریویلی گفت: «مفصودت از اینگونه سخنها؟
از چه در این نیم شب آسودگان را رنجه کردن؟
هر چه جلوتر می روم بیشتر برایم روشن میگردد که همه چیز تحت کنترل و اراده حق هست و هیچ چیز نیست که خواست او در ان دخیل نباشد ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۷ ساعت 10 توسط ری را
|