زندگی شاعرانه با نواتر رندگیهای این دنیاست

آنکه در این راه  می پوید

خیره چیزی را نمی جوید.

یک سخن بی آنکه سودی از رهش یابد نگوید ...

من شنیدستم:

زشت می گویی به نیکانی.

تو ز لحظه های غم انگیز، نغمه های خواب آور

می دهی ترکیب

از شبان تیره ی مدهش که می دانی،

داسستان روشنیها را،

زیرگوش مردمان خوانی،

چه خیال نارسایی! که تو خواهی دیگران هم

همچو تو باشند در پندار!

همچو تو یکسر

تیزبین و تند فکر و سرکش و هشیار!

همچو تو کوتاه کرده زندگانی،

بیشتر از هر که اما سر فراز و جاودانی!

همچو تو باشد کوران و کران جمله سخن آور؛

مشت خاشاکی به خارستان شود در زیر پای تو

تلی از گوهر!»

سریویلی گفت: «مفصودت از اینگونه سخنها؟

از چه در این نیم شب آسودگان را رنجه کردن؟


هر چه جلوتر می روم بیشتر برایم روشن میگردد که همه چیز تحت کنترل و اراده حق هست و هیچ چیز نیست که خواست او در ان دخیل نباشد ...