شیطان: «لیک افسوس!

آنکه با این فکرها پیوست،

می رود دایم ز روی پرتگاهان! ...

گر ترا رحم فراوان داش در دل راه،

دل بسوز از بهر خود بودی.

رمه ات را بیشتر کرده؛

بر شمار گاوهای خود می افزودی،

تا پدر را، درگه ضعف و تهیدستی،

نابد از این ره شکستی.»


سریویلی به سخنهای گزاف او بخندید.

گفت: «اما آنکه از بهر کسان اندر تکاپوست،

در تلاش کار خود اینسان نمی باشد.

من بباید گرسنه مانم.

بایدم محکوم بودن رنح و حرمان را.

بایدم بر خود پسندیدن بد این کهنه زندان را.

بایدم در زندگانی پر از آشوب خود حتی

در درون پوست مردن، در همان هنگام کاشفته پلیدی

می دراند پوست تا پرد ز روی خودنمایی در جهان،

آنچنانی کز دل شب، روشن روز سفیدی.»


آن مزور که خبر بودش ز جمله ماجرا

گفت: «از بهر چرا؟»


فاصله حق و باطل، خوب و بد، زشت و زیبا بسیار کم است گویی هیچ فاصله ایی نیست تنها یک مرز باریک است برای اهل معرفت ...

خدا خود نگهدارمان باشد