خانه ی «سریویلی»
از برای چشم مردم نیست،
مرد آیا مسلک خود را
دوست دارد از برای حرف مردم؟
خوشنوایی که به شاخ سرو می خواند
بهر لذت بردن ما هست آیا؟
ئر جهانی که دل رنجور تنها ...
شمع خود را من درون تیرگیهایی می افروزم
که اگر از پا درآیم باز بتوانم دمی در اشک خود سوزم.
ای دریغا! مغز من گر چند نیرومند می باشد
یادگاران گذشته پیش چشم من
صف کشیدستند و از من دل به هر آباده و ویرانه ای ...
کس مگر در زندگانی هست کاو را دل
ننگرد در لذت روزان شیرین گذشته؟
و قطار لذت افزای چنان روزان
بگذردش از پیش خاطر، همچو دانه های تلخ میوه ی نارس،
که فرود افتاده باشد ار بر شاخه به سوی خاک.
مردم ایا تا به این اندازه ناشایسته می باشند بهر زندگانی؟
یا به عمدا، گرچه می دانند،
می نمایانند خود را مانده ی سهو و ندانی؟
کی به دل حسرت نمی افزایدش آندم که می بیند
بر سر ره آشیانی بر کف باد دمنده ست؟
یا به روی خاک مانده پر و بال و استخوان یک کبوتر.
اگر با امور سطحی کار کنی و برای لذت ها و دردهایت این سطح را انتخاب کنی نباید انتظار درک های عمیق و فهم های اصیل را داشته باشی
به اندازه ات نگاهی بیانداز ...