افسانه
گر مهیبم چو دیو صحاری،
ور مرا پیرزن روستایی
غول خواند ز آدم فراری،
زادهی اضطراب جهانم.
یک زمان دختری بودهام من.
نازنین دلبری بودهام من.
چشمها پر ز آشوب کرده،
یکّه افسونگری بودهام من.
آمدم بر مزاری نشسته.
چنگ سازندهی من به دستی،
دست دیگر یکی جامباده.
نغمهای ساز ناکرده، سرمست،
شد ز چشم سیاهم، گشاده
قطره قطره سرشک پر از خون.
در همین لحظه، تاریک میشد
در افق، صورت ابر خونین.
در میان زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین.
دود از این خیمه میرفت بالا.
خواب آمد مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست.
چنگ پاره شد و جام بشکست،
وقتی به هر اتفاقی در زندگی با دید منفی و غرض ورزانه نگاه کنی و به عنوان یک قربانی وقایع را بررسی کنی تفسیری و تحلیلی بهتر از این نخواهی داشت همه چیز سیاه و تلخ و شوم است تو همواره در تنگنایی و همیشه باری به اندازه یک کوه بر دوش تو سنگینی میکند. همه مقصرند جز تو همه آسیب میزنند و تو تنها آسیب میخوری نقش خوبی است قابل ترحم و دلسوزی هستی. اما قابل احترام نه
لغتنامه دهخدا:
اختلاط (درهم شدن . امتزاج . اِلتباس . اِلتباک . آمیختن . درآمیختن)