اندر آن خلوت، دلی گر محرم و همدرد می یابی،

نوبت صحبت به هیچ آلوده ای مفروش.

هیچ چیز از داستان زندگانی نیست

در جهان زندگانی لذت آورتر.

آن دقیقه های خاموشی که غرق اندر صدای بوسه های گرم و شیرین اند

از غم و سودای جانان می سرایند،

می کنند از رفته ی پرحسرت آنان حکایت.


بودم اما من به کار خود.

همچنان با خاطر خرم.

اژدهای سرکش غران

برد دورم از دیاران

سوی تنگ اندر هم افتاده

دره های پر سموم هیبت ماران.

جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید.

سنگ هر سنگی عبث با سنگ دیگر، تنگی آورده

کینه می ورزید.

و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود

که دهد با آن جهنم های کینه های دیرین مانده اش را وفق.

هرچه در آنجا چی این بود

که بدارد زندگی را بیشتر سنگین.

چشم های سبز ماران، چون زمرد می درخشید.


درست زمانی که احساس درست بودن و درستی می کنی بدان که اوضاع خرابتر از همیشه است

راه راست رفتن نشانه اش درست عمل کردن و درست بودن نیست ...