منظومه به «شهریار»
منظر آنان مرا بر یاد می آورد
از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد.
از نشیب دره ی ماران
به صفا پرداز صحن دره های جویباران در رسیدیم.
چون بهشت عدن اما بود پر ممکن
که فسون خواب آور زمزمه ی جویبارانش
آدمی را گرمی و سودا بکاهد، شور کم دارد،
همچنان ابری که آرام
در فضای غمگسار یک شب خاموش می بارد.
زان مکان بر سوی گلزاران خشک از بادهای گرم ره بردیم.
هر طرف جامی فتاده، بر بطی بگسسته،
عاشقی بگریخته، گفتی
کاروان یا رفته مانده آتش خاموش او از او.
که کنایت بود
لحظه ای را پر ز ویرانی،
که ز پی دارد
سست عنصر عمر انسانی.
هم از آن پر بود ممکن که به فکر روزگارانی
کز ستیز و دستکار تندخیزان خزانی نیست دیگر گلشنی برجا
و آدمی را غم به دل افزود سردی آورد در کار
و به خود گوید: نسیم صبحگاهان را دوامی نیست!
هر آزردگی قابل رفع است قابل کمرنگ و بی رنگ شدن است جز آزردگی که از خود انسان برآید و باعث رنجش خودش شود که ترمیم آن و رفع و پذیرشش به مراتب سخت تر که هر چه با خود باشی از خود دور تری فاصله جسم و روان مقیاس ظاهری ندارد بل مهم باطن است و یکپارچه شدن آنها با هم...