منظومه به «شهریار»
من ز بانگ ریزش زنجیرها بر خاک
می نمودم آنچنان که رودهایی نغمه سازند
وین نهفته نغمه ها زان هاست کان ها می نوازند،
یا در این دم آبی آشفته فرو می ریزد از دور
سوی دریایی ز دریایی.
از چپ و از راست
این ندا در هر طرف پیچیده و برخاست
آن چنان که گویی اکنون نیز می خیزد،
و گذشت روزگاران زان نکاهیده ست حدت:
«نوبت دیدار آمد شهریار شهریاران را
با یکی چوپان
از شکفته دودمان روستایان.
این زمان بر طرف مشکوی دلاویزش
که در آن بیگانگان را نیست باری، ز او نوازش هاست کاو دارد.
آه! آیا زادگان و پرورش یابیدگان در زندگی های شبانی آن چنان ناچیز
(که به همپای گله شان زندگانی می گذشته ست
و فقط ابن شان هنر بوده ک ه تیری از کمانی بر هدف نکو گشایند)
روزی این سان نزلشان خواهند دادن؟
راست است آیا که می باشد
در فلاخن این شب دیجور را
روشنی زین روشنان بس جلوه افزاتر
مشغولیت ها، افکار، کسانی که با آنان حشر و نشر داری همه و همه باید بازبینی شود هر چند وقت یکبار که نه تو دچار عادت شوی و نه بیمار دغدغه های سطحی و پر زرق و برق دنیا شوی
رها باش تا قلبت آرام گیرد. شادی هایت قابل بروز و دردهایت نهفته باشد ...