منظومه به «شهریار»
وندر این ظلمت چو گویی، یافته است آن تیر پرتاب
تا بماند بر جبین روشنای صبح؟
راست است آیا به هر روزی که باشد، لعل از پنهان کان خود برآید؟»
من به پاس آن پذیرش ها
بنهادم بر بساط آستانش تیردانم را، کمانم را
کز نیاکان دلیر من نشان بودند.
پس گذشت از پیش چشمم سایه های مردمی بسیار
که ز نعلین های جادو کار آن مردم صدای بوسه بر می خاست
و بدیدم هیکل خود را
و بر آن دلگشای نازک اندام
در پناه سایه های ارغوان گل بخندیده
که بر آن قندیل ها از جانب پنهان
سبز فام و نیمه روشن، روشنی بودند در هم افکنیده،
اندر آن حالت پنداری هنوز ار راه می آیم
و مرا آن همسفرهای ره اکنونند در پیش و بسی چشمان
حلقه بسته بر سوی ماشان نظاره است.
آن نگارین همچنان نقشی بجا، گویی
گیسوان بر نقره ی کتفین فروهشته،
گرد بر گردش ببسته صف ز بس اشباح
داشت خامش در بن لب
دلربا با افسانه ای از شب.
تتازه وقتی انتخاب می کنی ابتدای کار هستی بازها و بارها سنجیده میشوی در حالات و شرایط مختلف که مشخص شود بیشتر برای خودت که آیا این راه توست یا خیر