تا چو کوره ی پر تف آهنگران بگداختی دل را

چه ترا از سرنوشت خود کنون غمناک می دارد؟

در مگر نز شهر من وز خانه ی من بود بر سوی تو بگشاده؟

گر نه بر روی تو بگشاید به روی که گشاید؟ ... آه!

در پی یک بوسه ی تو من به دل می سوختم

و غمی را استخوان خوار

به دل غمناک می اندختم.

آن شبان که مویه گر بودم

تا دم صبح پسین

و بهر ای ددان در این بیابان و ره تاریک و روشن گوش می دادم

در مسیل سیل هم

گر یکی شعله می افروزید، می گفتم که ها آمد ...

دردمندی که مرا همدرد می نامد ...

من پس از آگه شدن ز «افسانه»ی سودافزای تو

کردم افسانه همه از این شب تاریک دل آغاز،

و به «هذیان دل» خود آمدم دمساز.

همچو خندان سپیده دم به بالین غم آلود سحر بنشین.

دست در آغوش من اویز.

ای سر سودایی، ای مرد بیابانی،

بوسه ی خود وامگیر از مردم غمگین!»

آن زمان کاو بود

گرم اندر آتش انگیز سخن هایش


تو تاریک باشی یا روشن هیچ فرقی نمی کند هستی روشن است و همه چیز را روشن می نماید

هیچ چیز در سایه ی ابدی باقی نمی ماند