حرفی این گونه برای فرزند

همچو زهر است به کام مادر

رنج می آورد این رنجش خشم

چون پشیمان شده ای از گنهی

اشک پر می کتدش حلقه ی چشم.


با چه سیما معصوم،

با چه حالت غمناک،

پسرک باز بر او دارد گوش.

او نمی داند مادر به نهان

می زداید اشکش را

که به دل دارد رنجی خاموش.

او نمی داند از خواهش نان

اشکشان نیست به چشم

بچه های دگران.

او نمی داند از این خانه بدر خندانند

پسران با پدران.


پیش چشم تر او نقشه ی نانی که از او می طلبند

نقشه ی زندگی این دنیاست.

چو به لب می مکد او آب دهان

نان دل افسرده کنانش معناست.


تکرار جملات تاکیدی و هزاران ترفند روانشناختی سودی ندارد تا زمانی که تحول در عمق صورت نگیرد، اگر مبنا تغییر نکند تغییرات روبنایی سریعتر از پیش بینی ها تخریب می شود. امور سطحی پاسخگوی امور بسیار بسیار محدودی هستند که با از بین رفتن اثر زودگذر آن دردهای بدون توجیه  غلبه خواهد کرد و نتیجه ان زندگی ملال آور و پر درد و رنج است که تنها فغان و ناله به همراه دارد، حال با بازگشت به نقطه اول می توان فهمید که این تکرارها ثمره ای جز در گرداب بازی های خویش ماندن ندارد.