افسانه
من به بازار کالا فروشان
دادهام هر چه را، در برابر
شادی روز گمگشتهای را ...
ای دریغا! دریغا! دریغا!
که همه فصلها هست تیره،
از گذشته چو یاد آورم من،
چشم بیند، ولی خیره خیره،
پر ز حیرانی و ناگواری.
ناشناسی دلم برد و گم شد،
من پی دل کنون بیقرارم.
لیکن از مستی بادهی دوش،
میروم سرگران و خمارم.
جرعهای بایدم، تا رَهم من».
افسانه: «کو ز نو قطرهای چند ریزی؟
بینوا عاشقا!».
عاشق: «گر نریزم
دل چگونه تواند رَهیدن؟
چون توانم که دلشاد خیزم
بنگرم بر بساط بهاران.»
افسانه: «حالیا تو بیا و رها کن
اول و آخر زندگانی.
وز گذشته میاور دگر یاد
وقتی هنوز در یاد گذشته و حسرت دیروز به سر میبری و مدام با انتخاب هایت و هدفی که داری دست به گریبانی تو زندگی نمیکنی بلکه در جهنمی که برای خود ساخته ای عذاب میکشی و دچار اختلال هستی.
اگر در حال زندگی میکنی به گذشته با تمام خوبی ها و بدی هایش چه کار داری گذشته مربوط به همان زمان است و ربطی به امروز تو ندارد و اگر زندگی و حرکت را دوست داری پس به راهت ادامه بده و اگر به جایی رسیدی که میتوانی در زندگی برای خودت تصمیم بگیری و قدرت انتخاب داری پس دیگر حسرت و گلایه از این و آن معنی نمیدهد.
عاشق عشق می ورزد نه میزان عشقشق را مدام می سنجد نه اینکه معشوق چه میکند اون نمیداند که عاشق است تنها عاشقی میکند یعنی از بس که عاشق است عاشق بودن جزئی از او شده و برایش مثل پلک زدن طبیعی است پس وقتی دائم داری میزان عشقت را می سنجی و رفتارها خود و معشوقت را زیر نظر داری تو عاشق نیستی بیماری