افسانه
که بدین ها نیرزد جهانی.
که زبون دل خود شوی تو.»
عاشق: «لیک افسوس! چون مارم این درد
می گزد بندِ هر بندِ جان را.
پیچم از درد بر خود چو ماران،
تنگ کرده به تن استخوان را.
چون فریبم در این حال کان هست؟
قلب من نامه ی آسمان هاست.
مدفن آرزوها و جان هاست.
ظاهرش خنده های زمانه،
باطن آن سرشک نهان هاست.
چون رها دارمش؟ چون گریزم؟
همرها! بازآمد سیاهی،
کی بَرندم به خواهی نخواهی.
می درخشد ستاره بدانسان
که یکی شعله و ر در تباهی.
می کشد باد، محکم غریوی.
زیر آن تپه ها که نهان است،
حالیا روبَه آوازه خوان است.
کوه و جنگل بدان مانَد اینجا،
که نمایشگه روبهان است.
هر پرنده به یک شاخه در خواب.»
یکپارچگی نیاز به تلاش دارد و موهبتیست که به سادگی به دست نمی آید، نیاز به تمرکز و توجه دارد و اینکه تو از بودن خودت لذت ببری و خودت رو دوست داشته باشی و با خویشتن مهربان باشی. زمانیکه این ارکان را داشته باشی میتوانی به یکپارچگی برسی میتوانی درون و بیرونی یگانه داشته باشی آنوقت حرف تو با عملت یکی میشود و تو در آرامشی این کیمیاگریست این به گوهر وجود خویش رسیدن است این عین معجزه ایست که هر کس در زندگی خویش به دست خویش ایجاد میکند ...