در شب تبره
در شب تیره چو گوری که کند شیطانی
وندر آن دلم افسایش را
دهد آهسته صفا
ز یک وز یک. ز یک زایی
لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده بجا.
بال ار او خیسیده،
پای از و پیچیده،
شده پر چینش دامی و منش دام گشا
معرفت نیست، دریغا! در او
(آن دل هرزه درا)
که به جای آوردم؛
وانهد با خود، در راه مرا.
ز یک وز یک. ز یک زایی
لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا
1327
با هزار سال تو به زبانی نه گناهی بخشیده می شود و نه راهی باز
اگر این ندامت در عمل و فکر و سخن و جای جای زندگیت جاری باشد در نهایت می توانی امید به پذیرشش داشته باشی که باز هم تنها خود گناه بخشیده می شود و اثرش برجاست مگر او بخواهد که نباشد یا هر چه او خود بداند و بس ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ ساعت 15 توسط ری را
|