او به رویایش
باد می کوبد، می روید
جادهی ترسان را.
در درون «کله» دیری است که آتش مرده
لیک در کومه (اندوده ی تاریکی بی ریخت در آن بس که بیفسرده امید)
پس زانویش بنشسته، زنی خاموش است.
در هماندم که در اندوده ی تاریکی، زن خاموش است
زنده ای مرده به راه افتاده،
مرد او استاده.
می نماید هر چیزی غمناک
و به غمناکی در جنگل
ناتوان مانده به هم، ریخته ای داده تن از ریخته اش تکیه به خاک.
مثل آن مرد که او استاده است
اگر در زندگی یک وجود بشود همه چیز و همه کست و آن وجود اصالت داشته باشد و انتخابت درست باشد
سر و جان است که در راه رسیدنش می دهی، در راه شادی او و در راه بودن او حتی به قیمت نبودن خودت
دیگر خود معنایی ندارد همه چیز می شود او ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۶ ساعت 8 توسط ری را
|