مثل آن زن که به کومه است خموش

بی زبان است همه چیز وز یک سوی زبان است دراز

و اوست قادر که بسی چندش انگیزتر از حرفش راند فرمان

از زمانی که قد افرازد روز

تا زمانی که فرو ریزد شب را ارکان.


تا زمانی که ازین پرده به در افتد افسون سخن هاش به کار

زن همان گونه خموش است به جا

مرد او مانده پریشان، ز همه سویی دستش کوتاه

می رود، می آید.

ذره ای روزنه روشن نه به چشمش که به دل از دل دارد پیغام؛

سوی ره می پاید.

با قدم هایش تردید بیفکنده به ره می بیند.

روز طولانی را مهلکه ای

شب کوتاهش را زندانی

وندرین مهلکه،زندان تن او، او را

بهره ویرانی ای از ویرانی.


همچنان لیکن او می پاید

با نگاهش، که به هر نقظه ی مسحور به تاریکی و نکوب از آن، می ساید.

اندرین عالم (این عالم تسخیر شده)

او در آن همچو به تیپا شده ای پاره کلوخ


تا زمانی که خودت را در دایره تکرار اسیر کرده ای و در باورت نیست که تغییری در راه است یعنی خواسته ات تغییر نیست، این هم قسمی از آن دایره است که تو خود را در آن سرگردان کرده ای به امید معجزه بی عمل...