او به رویایش
مانده می ماند و تحقیر شده،
و او به رویایش غرق است و فرو.
پس بهمپایی اندیشه ی امید افزای
که در او رخنه نبستست بدان گونه که فکر شب دوش،
می درخشد نگهش
و به ره می جوید
مردمی می گذرد
او به خود می گوید:
زن در اندیشه که اینکه چه پناهی برسد.
همچو مردش می گوید با خود:
«یک نفر آمده است
و به ما می نگرد!» ...
در دل خامشی این رویا،
می رود حیران مرد.
آن که می جوید نزدیک شده یا نشده،
زن به سر دست نهاده است چو می بیند او
از جبین شب دلتنگ (در او زندگی او فلج و هیچ گره وانشده).
چه خیالی به عبث!
او مزه ی لذت دستی را گرم
زندگی بدون اتفاق که دیگر زندگی نیست که تو بدانی زنده ای و پویا و هستی در برابر زندگی ات واکنش دارد، این مثبت است و زندگی بی بلا که دائم از خدا خواهان آنیم که به آرامش و زندگی بدون مسئله دهد بی اتفاق بی مشکل خوب مرگ که بهتر از این گونه بودن است.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ ساعت 8 توسط ری را
|