او به رویایش
جز سگ او، در دیوار، به جای خود دل مرده چراغ،
همچو آن شادی رفته که در او خاطره اش مانده چنان کز او نام،
هست با او به ستیز.
پس آن فتنه (به این نام که بود)
خانه ی خالی تاریک شده
پیه سوزی در آن
دود انگیخته، و اکنون زن و مرد
از بسی حیرتشان
فکرهای غم آور باریک شده
آن که می یابد زن روشنی ایست
آن که می بیند مرد
و بر آن چشمش مانده نگران
همچنان روشنی ای
در تکی تیره ولیکن که در او غرق شده است
راحتی دگران.
وقعه ای نیست ولیک
که بر آن، هیچ کسی دارد گوش.
باد می کوبد می روبد
جاده ی ترسان را،
اگر راه راه تو باشد و تصمیمت قطعی و روشن
دیگر هیچ چیز نمی تواند تو را از مسیر و انتخابت بر گرداند
اگر لغزشی هست در خود توست
درست بررسی کن
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۰ ساعت 21 توسط ری را
|