سوی شهر خاموش
شهر، دیری است که رفته ست بخواب
(شهر خاموشی پرورد
شهر منکوب بجا)
و از او نیست که نیست
نفسی نیز آوا.
مانده با مقصد متروکش او
مرده را می ماند
که در او نیست که نیست
نه جلایی با جان،
ته تکانی در تن.
و بهم ریخته ی پیکره ی لاغر اوست
بر تنش پیراهن.
لیک در حوصله ی قافله کاو
صبر کن
سکوت پیشه کن
نگاه کن به مسیری که آمده ای
نگاه کن به وضعیت اکنونت
با خود باش تا خویش را بیابی
امیدت را از دست مده که او دریای رحمت است
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۲۷ ساعت 20 توسط ری را
|