سوی شهر خاموش
مدخل از کوه به کوه
مخرج از سنگ به سنگ.
گر بسی رفته ز شب
وز نرفته ست بسی.
سوی شهر خاموش
می سراید جرسی.
شهر را در بندان،
بر عبث در بسته.
پاسبانانش بیهوده به چشمان مهیب،
بر فراز بارو،
خفتگان را دارند
خسته ی بیم و نهیب.
بیهده روشن فانوس.
بیهوده مشتی حیران.
بیهده پاری مایوس.
خبرانگیز نوای خوش او
بر می انگیزد نوای خوش او
بر می انگیزد تن
ار هر آن خفته که هست،
دست طراحش خواهد دادن
به سبک خیزی و چابک بندی
طرح اندوده ی دیگر در دست.
در جایی جمله ای با چنین مضمونی خواندم "شادی زندگی در نگاه کودکانمان است قدردانشان باشیم"
به نظرم آمد که زندگی ماهیتا شاد است غم ساخته دست انسان است. اما شادی ماهیتا در اوست. پس شاد بودن و شاد زندگی کردن دائم خندیدن و پریدن و هیجان های کودکانه نیست که آن را از کودک یا هر کس دیگر بگیریم. هرچند که نمی توان منکر تاثیر محیط بر انسان شد.