صبح نزدیک شده ست.

با دلاویزی خود دل افروز،

آن سفر کرده می آید یک روز.»

ولی او با همه فهمش که به هر رمزی در حرف من است

نیست یک لحظه خموش

می نشیند کمتر حرف منش

(گرچه سود وی از آن است) بگوش.


او و من. تنها ما

از تو داریم سخن.

و من خسته ی ویرانه (که گر ذره ام از شادی هست

حسرت و دردم از خانه ی دل می روبد)

می توانم که دوباره دیدن

که به افسون کدام و چه فریب

دستی از حلقه ی فرسوده قبایی بیرون

به در خانه ی همسایه ی من می کوبد.

و چه مهتابی (چرکین تر از راهی سرد و  خموش)

می کند چهره ی مردی را روشن

که به ده می رسد انبانش خالی بر دوش.

*

لیک ارابه چی پیری که رفیق من و توست:

                                                               «آیت بیک».


اگر ذهنت را رها کنی و سکوت اختیار کنی تا آنچه در درونت هست رصد کنی آن زمان است که در میابی که تو به عنوان یک انسان همزمان قابلیت این را داری که کانال خیر باشی یا موجودی شرور و تمام این توانایی ها در تو نهادینده شده است اما به عنوان یک انرژی یا یک نیروی بالقوه. به فعلیت در آمدن هر قدرتی در ملک درونت با توست.