در بسته ام. شب است.

با من، شب من، تاریک همچو گور،

با آن که دور ازو نه چنانم،

او از من است دور.


خاموش می گذارم من با شبی چنین

هر لحظه ای چراغ.

می کاهمش ز روغن،

می سایمش ز تن،

تا درهم نگیرد جز او کسی سراغ.

تا از قطار رفته ی تاریک لحظه ها،

روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران

چون بوی در دماغ گل او جای برده است،

تن می فشارم از در و دیوار

و تنگنای خانه تن از من فشرده است.


در برابر حالات هیجانی ات (خشم و ترس و ...) پیش از انجام هر کاری سکوت کن

تا بدانی که در پس این حالات چه خواسته ها و افکاری نهفته است

آمار بگیر و خود را مشاهده کن