نجوای محرمانه می آغازد

تاریک خانه ی من با من.

دارد به گوش حرف مرا، او

دارم به گوش حرف ورا، من.


و هر جدار خاموش،

زین حرف کاو چه وقت می آید

دارد به ما نگران گوش.


و شب، عبوس و سرد،

بر ما به کار می نگرد.

یک دلفریب، با قدمش لنگ،

در سایه ی گسسته جداری،

پنهان به راه می گذرد.


و سنگ ها به «کاسم» بسته به کبود

سر به سریر خار نشانده،

چشمی شده اند، می نگرندش

لنگ ایستاده در ره مانده.


و من بر هر نشانی باریک

آنگاه مانده با شب، آری


تنها با گفتن و صحبت، امری صورت نمی گیرد. همان ماجرای حلوا و شیرین نشدن دهان است.

زمان می گذرد و نتایج حاصله می ماند و خلوت تو و اگر اندکی انصاف چاشنی این خلوت کنی در میابی که حقیقتا رفته ای یا مانده ای و درجا زده ای...