در بسته ام
نجوای محرمانه می آغازد
تاریک خانه ی من با من.
دارد به گوش حرف مرا، او
دارم به گوش حرف ورا، من.
و هر جدار خاموش،
زین حرف کاو چه وقت می آید
دارد به ما نگران گوش.
و شب، عبوس و سرد،
بر ما به کار می نگرد.
یک دلفریب، با قدمش لنگ،
در سایه ی گسسته جداری،
پنهان به راه می گذرد.
و سنگ ها به «کاسم» بسته به کبود
سر به سریر خار نشانده،
چشمی شده اند، می نگرندش
لنگ ایستاده در ره مانده.
و من بر هر نشانی باریک
آنگاه مانده با شب، آری
تنها با گفتن و صحبت، امری صورت نمی گیرد. همان ماجرای حلوا و شیرین نشدن دهان است.
زمان می گذرد و نتایج حاصله می ماند و خلوت تو و اگر اندکی انصاف چاشنی این خلوت کنی در میابی که حقیقتا رفته ای یا مانده ای و درجا زده ای...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۰۷ ساعت 8 توسط ری را
|