کامد چگونه با کفش آتش

از ناحیه ی همین ره تاریک

اول در آمد از در

گرچه نگاه او نه هراسان

خاموش وار دستش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان.

آخر نهاد با من باقی

این قصه ام که خون جگر شد،

با ابری از شمال در آمد

وز بادی از جنوب بدر شد.


پیت پیت ... نفس نگیردم از چه؟

از چه نخیزدم ز جگر دود؟

آنم که دل نهاد در اتش

می دیدمش که می رود از من

چون جان من که از تن نابود


اول نشست با من دلگرم

(در چه مکان؟ کدام زمانی؟)

آخر زجای خاست چو دودی

چون آرزوی روز جوانی.

این آتشم به پیکر، اندوخت و برفت


وقتی به جای حل مسئله صورت آن را پاک می کنی یعنی فرار

فرار از خود و زندگی ات

حاشیه سازی و پرداختن به آن

ایجاد همهمه و شلوغی و نشنیدن صدای خود

عدم توجه به طلب کمک دورن و روانت

عصبیت

خشم

درد

رنج

....