تا صبح دمان، در این شب گرم،

افروخته ام چراغ. زیراک

می خواهم برکشم بجاتر

دیواری در سرای کوران.


بر ساخته ام نهاده کوری

انگشت که عیبهاست با آن،

دارد به عتاب کور دیگر

پرسش که چراست این، چرا آن؟


وینگونه به خشت می نهم خشت

در خانه ی کور دیدگانی

تا از نف آفتاب فردا

بنشانمشان به سایبانی.


زمانی که در می یابی روابط (کلیه ارتباطات) به جز استثنائاتی آن هم انگشت شمار بقیه پوچ هستند یعنی به خاطر ارضای هیجانات زودگذر و سطحی برقرار می شوند حتی اگر سالیان ادامه یابد فرو می ریزی و می فهمی که زندگی و هستی ورای این سخن هاست ...