چه گذشته ست و چه نگذشته است

سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.


داستان از درد می رانند مردم.

در خیال استجابتهای روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.


زیر باران نواهایی که می گویند:

-«باد رنج ناروای خلق را پایان.»

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)


مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.

بانگ بر می دارد:

                           - «آمین!

باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کیم

وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندرکار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»


خلق می گویند:

                        - «آمین!

در شبی اینگونه با بیداش آیین.


اگر بستر مهیا نباشد حتی نمی توان کوچکترین خوبی ها و خیرها را انجام داد

بستر کسی جز تو مهیا نمی کند