مرغ آمین
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را درشکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از چریشانی.
هر تنی زانان.
از تحیر بر سکوی در نشیسته.
و سرود مرگ آنان را تکاپو هایشان (بی سود) اینک می کشد در گوش.»
خلق می گویند:
- «بادا باغشان را، در شکسته تر
هر تنی زانان، حدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنانريال باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»
- «بادا!» یک صدا از دور می گوید.
و صدایی از ره نزدیک.
اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
- «این، سزای سازگاراشان
بخواه
اما نه به زور
بخواه
از او بخواه هر طور که خود صلاح می داند و صلاح او حتما شدن نیست
راضی باش تا آرام شوی