قایق
فریاد بر می آید از من:
«در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستی و خطر نیست،
هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سر ریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست؛
یکدست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
1331
به جای این و در آن در زدن
آرام بگیر و خود را نظاره کن، بد نیست نگاهی به سبک زندگیت بیاندازی
شاید مسئله همین است
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۰۱ ساعت 8 توسط ری را
|