در نخستین ساعت شب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
«بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش در لای دیوار است پنهان»
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
در نخستین ساعت شب:
- «در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
آویزان
همسر هر کس به خانه باز گردیده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
اگر برای خود نقش فیلتر و صافی را داشته باشی
آنوقت مورد هجمه های گوناگون قرار نمی گیری
دچار آسیب و درد نمی شوی
حسرت نمی خوری
چون صافی اجازه ورود هر چیز را به درون تو نمی دهد
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۰۴ ساعت 21 توسط ری را
|