همه شب
گیسوان درازش- همچو خزه که بر آب -
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونی و در تک و تاب.
هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم، پیچان.
1331
تا نخواهی که بدانی
در نادانستگی آسودگی ست
آن زمان که بخواهی بدانی
هر چند قلیل و سطحی
گویی جهان آینه ای می شود در برابرت و چیزی جز خود و کاشته ها و داشته هایت نمی بینی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۱۳ ساعت 8 توسط ری را
|