دل فولادم
ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشانده است مرا.
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که از این جای بیابان هلاک
آن چیزی که روزی من باشد
به قدر وسعت ظرف وجود به من خواهد رسید
اگر نمی رسد یا ظرف کوچک است یا من کوچکم که در برابر این دریای عظیم طلبی ندارم
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ ساعت 8 توسط ری را
|