روی بندرگاه
هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
وه! چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رویای جنگ) این زندگانی.
بچه ها، زنها،
مردها، آنها که در آن خانه بودند،
دوست با من، آشنا با من در ین ساعت سراسر کشته گشتند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۰ ساعت 8 توسط ری را
|